• توجه توجه!:

    جهت ثبت آثار خود فرم زیر را پر کنید:

    فرم درخواست تایید رمان و داستان

  • قابل توجه نویسندگان:

     

    انجمن پاتوق رمان کاملا قوانین خود را بر اساس قوانین و عرف جمهوری اسلامی ایران نگاشته است!

    لذا هرگونه مواردی که برخلاف قوانین باشد از سایت حذف شده و با کاربر فوق برخورد خواهد شد.

     

    جهت دسترسی به امکانات و آموزشات جهت ثبت اثر به تاپیک زیر مراجعه کنید:

     

    [ نکات مهم بخش درحال تایپ ]

درحال تایپ رمان حنا عجوزه ای در چیز اثر حنا حسینی و سید امیرعلی موسوی

رمان

Manel

70
پسندها
30
امتیاز
ناظم ارشد +طراح
پرسنل مدیریت
مقامدار ارشد
ناظم انجمن
طراح انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/04/30
نوشته‌ها
33
مدال‌ها
7
محل سکونت
دیار آبی
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #1
🔹️کد رمان: ۰۳۲🔹
نام رمان: حنا عجوزه‌ای در چیز
نام نویسنده: حنا حسینی و سید امیر علی موسوی
ژانر: طنز، عاشقانه
ناظر: Taçlı Ay ترنم واژه ها
خلاصه:
محنا دختری که با نقشه جلو می‌آید و ادعا می‌کند از شخصی به اسم مهدی باردار است، اما خودش عاشق می‌شود و تمام نقشه‌هایش را اعتراف می‌کند و...
 

آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا
برای نوشتنم، به قلم حاجتی نیست...
افکارم را رها کنید می‌نویسم!

Manel

70
پسندها
30
امتیاز
ناظم ارشد +طراح
پرسنل مدیریت
مقامدار ارشد
ناظم انجمن
طراح انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/04/30
نوشته‌ها
33
مدال‌ها
7
محل سکونت
دیار آبی
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #2
مقدمه :
تو غلط می‌کنی این‌گونه دل از ما ببری،
سرِ خود آینه را غرقِ تماشا ببری،
مرده شور منِ عاشق که تو را می‌خواهم،
گور بابای دلی را که به اغوا ببری،
چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟!
به چه حقی مثلا شهرتِ لیلا ببری؟!
به من اصلا چه که مهتابی و موی تو بلند؟!
چه کسی گفته مرا تا شب یلدا ببری؟!
بخورد توی سرم پیک سلامت بادت!
آه از دست نوشیدنی که تو بالا ببری
کبکِ کوهیِ خرامان، سرِ جایت بتمرگ!
هی نخواه این همه صیاد به صحرا ببری
آخرین بارِ تو باشد که میایی در خواب!
بعد از این پلک نبندم که به رویا ببری
لعنتی، عمر مگر از سرِ راه آوردم؟!
که همه وعده ی امروز به فردا ببری؟
این غزل مالِ تو وردار و از اینجا گم شو
به درک با خودت آن را ببری یا نبری!.

شاعر: شهراد میدری

هدف: شاد کردن دلتون و خنده آوردن روی لباتون!
نکته: این رمان اثر اول دو نویسنده است که با همدیگه تایپ می‌کنند، پس اَگر مشکلی، خطایی، اِشتباهی بود شما به بزرگواری خودتون ببخشید.

هرگونه تشابه اسمی با افراد در رمان کاملاً اتفاقی است.
 
آخرین ویرایش:

Manel

70
پسندها
30
امتیاز
ناظم ارشد +طراح
پرسنل مدیریت
مقامدار ارشد
ناظم انجمن
طراح انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/04/30
نوشته‌ها
33
مدال‌ها
7
محل سکونت
دیار آبی
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #3
با صدای بلند محمد را صدا زد، اگر کسی نمی‌دانست ‌فکر‌ می‌کرد پسرخاله‌اش است که او اینقدر با محمد راحت است.
محمد در دل می‌گوید:
- خدایا یک امروز را ختم به خیر کن دیگر هیچ چیزی نمی‌خواهم.
ملتمسانه به آسمان زل می‌زند که ناگهان فضولات پرنده‌ای روی دستش می‌ریزد ناباور چشم میدوزد به هودی‌اش که حالا آغشته به آن فضولات شده بود.
خدایا کرَمَت را شکر دیگر این چه بلایی بود به سَرِمان آوردی؟
دخترک با خنگی تمام از او می‌پرسد:
- آب دهنت ریخته رو لباست؟
دستانش را محکم می‌کوباند بر فرق سرش خدایا بس است، این دخترک خنگ را می‌خواست چه کند در این بیابان برهوت
بار دیگر دوستانش را که فراموشش کرده بودند مورد عنایت قرار داد، همانطور که بطری آب معدنی را از دورن کوله پشتی‌اش در می‌آورد با چندش سعی بر این داشت که هودش اش را تمیز کند
رو به دخترک خنگ پرسید:
- دستمال ندارید؟
با نه قاطعی که گفت آهش در امد
دخترک به یک باره سمت محمد چرخید و تقریبا با فاصله یک یا دو سانتی‌اش ایستاد و قبل از اینکه محمد بتواند حرفی بزند با گوشه‌ای از شالش فضولات پرنده را پاک کرد
محمد مات و مبهوت به اون نگاه کرد، دخترک موهای فرفری‌اش را با دستانش کنار میزند و موهایش در بادی که می‌وزد به رقص در می‌آیند محمد ل*ب باز میکند:
- میشه... یکم فاصله... بگیرین؟
دخترک می‌خواهد سوال دیگری بپرسد اما با دیدن سیبک گَلویِ محمد و موقعیتشان زود عقب می‌رود و یک خاک بر سری نثار خود خنگ‌اش می‌کند.
و شروع به غر غر کردن می‌کند، در دل گفت:
- چقدر وسواس دارد این بشر.
محمد ل*ب گزید تا قهقه‌اش بلند نشود، سرش را درون گوشی کرد که در بیابان آنتن نمی‌داد
با سوالی که دخترک پرسید سرش را از گوشی بیرون آورد:
- ببخشید متوجه نشدم چی گفتید.
دخترک ل*ب زد:
- حس... حس... می‌کنم‌... یه چیزی‌توی مانتومِ
کلمات را با ترس زمزمه می‌کرد
محمد گوشی اش را درون کوله پشتی گذاشت و به سمتش پا تند کرد
_ می‌دونید قصدم کمک به خودتونِ؟
دخترک بله لرزانی می‌گوید
محمد سرش را پایین می اندازد:
- پس کار من رو طور دیگه‌ای برداشت نکنید
آرام و با دقت مانتو دخترک از تنش خارج کرد خداراشکر کرد که مانتوی دخترک جلو باز نیست وگرنه آب می‌شد و در زمین فرو می‌رفت.
با دیدن عقرب مشکی رنگی روی شانه اش جا خورد.
دخترک پرسید:
- چیزی... دیدین؟
نخواست او را بترساند پس ل*ب به دندان گرفت و با گفتن این که موهای فِر‌اش به دکمه‌های پشت لباسش گیر کرده اند خیال او را راحت کرد
دخترک خواست بچرخد که محمد با دستش عقرب را پرت کرد
دخترک خنگ بدون این که حواسش به چیزی باشد با دیدن عقرب در ب*غ*ل محمد فرو رفت
از صدای تپش تند و نا آرام قلب دخترک، فهمید که ترسیده است آرام باشی زمزمه کرد
با صدای زنگ گوشی‌اش از جا برخاست
عجیب بود تا همین چند دقیقه قبل گوشی‌اش آنتن نمی‌داد، دخترک خجل وار از بغلش به سوی مانتویش می‌رود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Manel

70
پسندها
30
امتیاز
ناظم ارشد +طراح
پرسنل مدیریت
مقامدار ارشد
ناظم انجمن
طراح انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/04/30
نوشته‌ها
33
مدال‌ها
7
محل سکونت
دیار آبی
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #4
محمد با خود گفت:
- اصلا هم به دل ننشستی با آن موهایی که بیشتر شبیه سیم ظرفشویی‌ است تا مو، دخترک خنگ قرتی.
کلافه دستش را درون موهای نداشته اش چرخاند یادش نبود که دیروز در آرایشگاه رفیق شفیقش موهایش را کوتاه کرده است، به راستی مگر موهای خودش فر نبود؟!
- بفرما محمد خل هم شدی دیگر، اثرات تنها ماندن با یک دختر در بیابان همین ها است.
جز محارمش‌هیچ وقت هیچ کسی تا این حد به او نزدیک نشده بود، خارج از فامیل با دختری همکلام هم نشده بود،
اصلا او را چه به این قرتی بازی های نوجوانان امروزی که هر روز به یکی دل می‌دهند و روز بعد دلداری دیگر، در قید و بند این کار ها نبود کم پیش می‌آمد شیطنت کند که آن هم سر و تهش به دوستان‌اش ختم می‌شد.
دخترک سعی بر جدا کردن خار هایی که به مانتویش چسبیده بودند داشت، خواست تکان بخورد که مانتویش به خار گیر کرد و پاره شد
صدای جیغش در آمد،
یکی نمی‌دانست می‌گفت حتما از تیمارستان فرار کرده است با آن موهای فری که در اثر عصبانیت به هم ریخته بودشان و صورتش که قرمز شده بود فقط دود را کم داشت که از گوش هایش بیرون بزند.
محمد از روی زمین بلند شد به شلوارش که خاکی شده بود اهمیتی نداد، به سوی دخترک که حالا به تخته سنگ بزرگ سفید رنگی تکیه داده بود رفت
با شال سعی بر پوشاندن خودش داشت، با دست سمت راستش حلقه ی زیبایی را که در دست سمت چپش بود حرکت می‌داد، سرش پایین افتاد
محمد آرام هودی‌اش را از تن خود بیرون‌ آورد
- شب شده هوا هم سرده بهتره تعارف رو بزارید کنار و هودی من رو بپوشید چون حالا حالا ها بعید میدونم کسی دنبالمون بیاد خانوم.
دخترک بدون حرف هودی محمد را به تن کرد، خوب‌ می‌دانست خوبیت ندارد با آن لباسی که تمام تنش را به نمایش می‌گذارد جلویِ پسرک جولان بدهد، خدا را شکر کرد بخاطر درک و شعور پسرک که متوجه معذب بودنش شده است.
- حنا
محمد با گیچی میگوید:
- بله؟
دخترک آرام زمزمه می‌کند:
- اسمم حناست!.. حنا اَرکان !..
محمد تازه منظور دخترک را‌می‌فهمد
- خوشبختم،
دور و اطرافش را تماشا کرد چقدر تاریک بود، آدمی خوف می‌کرد چشمانش را باز و به منظره ترسناک‌اش نگاه کند، دیگر چه برسد یک شب را در اینجا صبح کند آن هم کنار یک نامحرم
همیشه بابا حاجی‌اش می‌گفت:همجنس‌ های خودش را می‌شناسد‌ نیمی از‌ آنان را شیطان در برگرفته است پس مواظب باشد،
مطمئن بود اگر بفهمد او شبی را کنار مردی صبح کرده است قطعا زنده‌اش نمی‌گذارد.
کوله پشتی زرشکی رنگ‌اش را که همیشه همراهش بود زیر و رو کرد ولی قرص هایش را ندید.
کم‌کم حس از پاهایش ‌می‌رفت اوضاع‌اش همین بود مگر اینکه قرص هایش را به موقع می‌خورد‌.
- بفرما بابا حاجی، دیدی پسر خواهرت چه گلی بر سرم زد؟ دخترت را وسط بیابان رها کرد، حالا تو سنگ عمه عاطفه و پسر دردانه‌اش عدنان را به س*ی*نه بزن.
 

Manel

70
پسندها
30
امتیاز
ناظم ارشد +طراح
پرسنل مدیریت
مقامدار ارشد
ناظم انجمن
طراح انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/04/30
نوشته‌ها
33
مدال‌ها
7
محل سکونت
دیار آبی
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #5
حرفش را آرام گفت ولی نفهمید که محمد شنیده است ،او را دست کم گرفته بود یا واقعا فکر میکرد محمدی که فاصله‌اش با او به یک متر هم نمی‌رسید سخنانش را نمی‌شنود؟!
یاد برادر کوچکش افتاد که همیشه می‌گفت:آدم ها تاریخ انقضا دارند از موعدشان بگذرد همانند اجناس فاسد می‌شوند، نه اینکه آدم ها فاسد
شوند نه!تلخ می‌شوند! تلخی می‌کنند!
بابا حاجی‌اش بد کرده بود با او، قلب دخترکش را به درد آورده بود.
چشم‌های اشکی‌اش را به محمدی سوق می‌دهد که با تعجب نگاهش می‌کند، لبخند مصنوعی بر لبانش می‌نشاند، مچ دست‌هایش را کمی ماساژ می‌دهد می‌داند فایده‌ای ندارد ولی از هیچی که بهتر است.
چشم ها بلند ترین پرتگاه‌اند و خانواده‌اش چقدر راحت با کار‌هایشان خودشان را از چشمش انداخته بودند، سخت بود، درد داشت.
برادر داشت اما به وقتش نه پشتیبانش بودند و نه برایش برادری می‌کردند از برادر بودن فقط همان اسمش را یدک می‌کشیدند و بس!
خواهر داشت اما همدم نبودند، غریبه هایی در جلد خواهر بودند!
مادر، حیف بود کلمه‌ی مقدس مادر برای مادری که فقط او را به دنیا آورده بود!
پدر، اما نه ماجرایش با همه آنها فرق دارد ،به قول معروف دختر ها بابایی‌اند، اصلا پای پدر که وسط می‌آید همه چیز فرق می‌کند.
ولی افسوس که پدر هم برایش پدری نکرده بود، حتی گفتن کلمه پدر را هم برای دخترش ممنوع کرده بود.
خیلی وقت بود که در زندگی اش جایی نداشتند. دستانش را به تخته سنگ تکیه داد خواست تکان بخورد که مساوی شد با زمین خوردنش.
چشمانش رو به سیاهی رفت،
مایه لزجی روی پیشانی‌اش جاری شده بود
محمد خونسرد به دخترکی نگاه‌ می‌کرد که سرش شکسته و قطرات خون بر روی زمین فرود می‌آیند.
ضربه ای بر سرش می‌زند و تقریبا با لحنی که سعی می‌کند آرام باشد می‌گوید:
- اینطوری که خودکشی نمی‌کنند دختر خوب
بعد با شیطنت ادامه می‌دهد:
- حالا بزار حالت بهتر شه نوع درست خودکشی کردن رو بهت یاد می‌دم که یک راست بری اون دنیا ولی بهشت و جهنمش با نیستا!
گفته باشم که بعدا طلبکار نشی!
ولی قبلش باهام حتما هماهنگ کن
دلش می‌خواست موهای فر محمد را که خیلی کوتاه بودند بکشد، نفس عمیقی کشید و ل*ب زد:
- اگه میدونستم جنابعالی تخصّص داری حتما قبلش ازتون می‌پرسیدم و باهاتون هماهنگ می‌کردم.
با پیچیدن بوی خون دل و روده‌اش به هم می‌پیچید.
محمد با نگاهی تاسف‌ وار به او نگاه میکند
- حامله‌ام که هستی!
حنا با حرص ل*ب میزند:
- نکنه ده شکم زاییدی که اینقدر تجربه داری؟
محمد آرام همانطور که خون های پیشانی دخترک را پاک می‌کرد گفت:
- دختر خوب به نظرت خودتو از روی یه سنگی که دو متر بیشتر ارتفاع نداره پایین پرت کنی میمیری؟نه از این خبرا نیست
ولی جدا از این حرفا این زبون به این هیکل نمی‌خوره!
دخترک با خنگی گفت:
- آمار هیکل منم داری؟
با طمانینه و آرام میگوید:
- توقع داری وقتی تو ب*غ*ل*م*ی ندونم؟
دخترک ل*ب می‌گزد
- من نمی‌خواستم خودکشی کنم
 

Manel

70
پسندها
30
امتیاز
ناظم ارشد +طراح
پرسنل مدیریت
مقامدار ارشد
ناظم انجمن
طراح انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/04/30
نوشته‌ها
33
مدال‌ها
7
محل سکونت
دیار آبی
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #6
محمد با ل*ب*ا*ن*ی که حالا به خاطر حرف دخترک می‌خندیدند می‌گوید:
- پس حوصله‌ات سر رفته بود، گفتی یه امتحان کنم خودمو لندازم، ببینم مزه‌اش چطوریِ؟
اَبروان دخترک در هم گره می‌خورند و چشمانش را به محمدی می‌دوزد که نگاهش را به زمین دوخته است.
- نه خب اجازه بدید.
محمد اجازه‌ی حرف به او نمی‌دهد و با اینکه دوست ندارد میان کلام دخترک بپرد، می‌گوید:
- جمع نبند!
حنا گیچ نگاهش می‌کند و محمد با حوصله جوابش را می‌دهد
- من یه نفرم، پس نیازی نیست برای حرف زدن با من از افعال جمع استفاده کنی!
صدای زوزه گرگ‌ها گوش‌هایش را نوازش می‌کند، شاید هم به قلبش چنگ ‌می‌اندازد!
تا چند دقیقه قبل خوب بلبل زبانی می‌کرد اما یک لحظه به خودش آمد درد را در تمام تَنش احساس می‌کرد به سختی چنگی به لباس محمد زد
- مریضیت چیه دختر؟
چانه دخترک می‌لرزد و پاسخ می‌دهد:
- اِم اِس
محمد سعی می‌کند آرام باشد وضعیت خوبی ندارند هیچ کدام، فقط امیدوار است که کسی پیدایشان کند وگرنه قبل از اینکه خوراک حیوان‌های بیابان شوند بلایی به سر دخترک می‌آید!
- الان استرس یا اضطراب داری؟ سعی کن ریلکس باشی اوکی؟ به افکار منفی اجازه نده دامن بزنند به باورت!
حنا: ما، یعنی ما این‌جا می‌میریم، درسته؟
با ترس کلمه ها را بیان می‌کند و این از صدایش مشهود است!
محمد خسته و کلافه نگاهش را به این طرف و آن طرف می‌چرخاند، با لحن آرامی می‌گوید:
- چند سالته؟
حنا: می‌خوای بیای خواستگاریم؟
محمد همانطور که جلویِ خودش را می‌گیرد تا قهقهه نزند ل*ب می‌زند:
- سنت به سنم نمی‌خوره بچه!
حنا پلکی می‌زند و بی حال می‌خندد در همان حال ل*ب باز می‌کند:
- از اون پسر حاجیایی، بعید می‌دونم جز کاندیدای اِنتخاباتیت برای ازدواج قرار گرفته باشم!
محمد نفس عمیقی می‌کشد ،دستی بر ته ریشش می‌کشد.
- تو کار خانومای متاهل نیستم
تمامش حرف بود او کلاً کاری با جنس مونث نداشت و بلکه‌ام از تمامی‌شان فراری بود!
حنا: حاجی نگفتی بالاخره آقازاده ای، پسر حاجی یا اصلاً نکنه خودت حاج‌آقایی؟
- مگر فرقی به حال شما می‌کنه؟
حنا: نه ولی این کنجکاویِ رفع میشه، حداقل آخر عمری غل و زنجیرمون کردند بردنمون جهنم بگیم آره فلانی پارتی ماست، ما رو بردارید ببرید بهشت، البته موقع تقسیم شانس ما به دنیا نیومده بودیم همونجا‌ام میگن پارتی شما خودش تو جهنمه چه بهشتی حاجی!
- خواهرم حکایت داریم میگن هر چی تو این دنیا بکاری اون دنیا درو می‌کنی، شما هر عملی که تو این دنیا انجام بدید چه خوب چه بد نامه‌ی اعمال خودت رو در اون دنیا می‌گیری، اصلاً بحث شانس نیست!
حنا: حاجی خوب بحث رو پیچوندیا!
- کم‌کم دارم شک می‌کنم که شما مریضید واقعا؟این حجم از پر حرفی از یک آدم سالم بعیده چه برسه به شما!
حنا: حاجی هر چیزی که بنده به زبون آوردم شما یه جوابی دادید، اگه توجّه کنید می‌بینید خودتون‌ام کمتر از من حرف نزدین.
- بله کاملا صحیح حالا اگر مخالفتی ندارید بنده سکوت رو جایز می‌دونم
حنا: باشه، فقط یه سوال؟
- بفرمایید
 
آخرین ویرایش:

Manel

70
پسندها
30
امتیاز
ناظم ارشد +طراح
پرسنل مدیریت
مقامدار ارشد
ناظم انجمن
طراح انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/04/30
نوشته‌ها
33
مدال‌ها
7
محل سکونت
دیار آبی
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #7
محمّدحسین: حاج سیّد مهدی مطمئنید؟
برادر مسئولیتش با خودتونه! حاجی تأکید داشت هر چه سریع‌تر ورود کنیم، اگر برای تماشاست که ما چه فرقی داریم با بقیه؟
موضوع، موضوع منکراتیِ، جلو فساد و تا دیر نشده باید بگیریم سیّد!
- محمّدحسین جان بذار اَمیرمحمّد از در اون خونه فساد بیرون بیاد،بدونیم چطور ورود پیدا کنیم
و تعداد‌شون رو بدونیم همه رو دستگیر کنیم!
مثل عملیات ناموفّق دفعه قبل نشه...
همه پا به فرار بذارن!
محمّدحسین: ریش و قیچی دست شماست حاجی، پس هر چی صلاحِ!
- با اَمیرمحمّد با یه خط کاملا پاکسازی شده،سفید تماس بگیرید ببینید وضع و اوضاع چطوره!
محمّدحسین: چشم حاجی الان به حامد میگم.
- اِرمیا کجاست؟ دور‌و اطراف نمی‌بینمش!
محمّدحسین کلافه و با حِرص نجوا می‌کند.
- حاجی ناف این‌و با خوراکی گره زدن، مثل همیشه آقا رفته سوپرمارکت یه چیزی بخره!
- چند وقته باشگاه اومدنش مرتب شده پس دلیلش اینه!
بعد از گفتن حرفش آرام می‌خندد
محمّدحسین در عجب است که او چگونه می‌تواند اینقدر در برابر مسائل خونسرد برخورد کند.
انگشت شست‌اش را روی ل*بش می‌کشد و آرام زمزمه می‌کند.
- این‌ خونسردی حاجی از کجا آب می‌خوره خدا می‌دونه!
- محمد جان آدمیزاد تا وقتی که سیمش به خدا وصل باشه آرومِ
حالا سیل و سونامی بیاد، برف و بارون بیاد، طوفان و گرد و غبار بیاد، فرقی نداره!
اون سرش به یه جایی گرمه که حاضر نیست با هیچ‌چیزی عوضش کنه، شما ببین خشم که دیگه اصلا مهمم نیست که حداقل وسوسه‌شه، دیدی خدا هی امتحانت می‌کنه انگار تمام مشکلات دنیا رو سرت ریختن؟
می‌خواد ببینِ تو که بنده‌اشی بخاطر آروم شدن دل خودتم که شده سراغش میری یا نه بهش پناه میاری یا نه!
محمّدحسین پِلکش می‌پرد هرگز فکر نمی‌کرد حاج مهدی این‌گونه حواسش به همه باشد از امیرمحمّد شنیده بود ولی به دیده خود ندیده بود!
گوش‌هایش هم همانند چشمان تیز بینش از او دور نمانده بود.
***
- بگو اَمیرمحمّد می‌شنوم، واو به واو اون چیزی که با چشمای خودت دیدی‌ بگو!
اَمیرمحمّد: آقا همین الان محموله با ون که شامل چندین دختر بود رسید، طبق چیزایی که فهمیدم قراره فروخته بشن به یک آقازاده عرب و ی چیز جالب‌ترام که وجود داره اینه قراره مواد رو توی معده‌های این دخترآ جاساز کنن و بعد از اینکه مواد به اون‌وَر آب رسید و خیالشون بابت موادا راحت شد، از این دخترا به عنوان...
- کافیه اَمیر، سنین دخترا رو می‌تونی بگی بین چه سنی‌ان؟ خودت دیدیشون؟ چند نفرن؟
اَمیرمحمّد: بله حاجی خودم دیدمشون فک می‌کنم بین۱۷تا۲۰ یا۲۱ سال بودن و ۱۱ نفرن!
- تعداد اَفرادی که تو خونه‌ان؟
اَمیرمحمّد: با خدمه و نگهبانا هفتاد و سه نفر ولی بدونه خدمه و نگهبانا شصت و یک نفر، اَلبته طبقه بالااَم یه سری دختر دیگه‌ام هستن ولی تعدادشون کمتر و سناشون هم کمتر!
قطعا قرار بود فاجعه‌ای رخ بدهد یا شاید هم یک امتحان الهی بود، کودک آزارای داشتند مگر؟ یک بچه به چه دردشان می‌خورد!
بی‌سیم را در دست می‌گیرد و شروع می‌کند
- اِنشاءاَ... اَگر خداوند متعال به ما این فرصت رو بدند با کمکتون همین اِمشب این خونه فساد رو از بین می‌بریم!
بعد اَز ورودتون به اون خونه که چه عرض کنم...
دیگر نمی‌تواند صحبت کند دستش را به ریش‌هایش می‌کشد و غم امام شهیدش بغض را میهمان گَلویَش می‌کُند، آخر این چه امتحانی بود بعضی‌ها آن‌گونه در هیئت بعضی‌ها این گونه در این خانه فساد و همراهی آدم‌های فاسد!
نفس عمیقی کشید، در این شب‌ها سعی می‌کرد خودش را به هیئت برساند ولی حتی نتوانسته بود سری به حاج آقا و حاج خانم هم بزند چه برسد به هیئت!
چشم‌هایش را فشرد...
محمدحسین: حاجی حالتون خوبه؟
- آره خوبم محمّد جان و ادامه می‌دهد
- آغاز عملیات رو از همین ساعت اِعلام می‌کنم همگی موفّق باشید!
اِرمیا که تازه به جمعشان پیوسته اَست سلامی به او می‌کند و اَز روی دیوار حیاط آن خانه که اِرتفاع زیادی داشت می‌پَرد و بعد اَز باز کردن در حیاط به کمک محمدحسین نگهبانان را به نحوی به گوشه و کنار حیاط کشیدند. بی هیچ معطلی آن‌ها رو بیهوش کردند وباقی همکارانشان را به درون آن خانه... راهنمایی کردند.
 
آخرین ویرایش:

Manel

70
پسندها
30
امتیاز
ناظم ارشد +طراح
پرسنل مدیریت
مقامدار ارشد
ناظم انجمن
طراح انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/04/30
نوشته‌ها
33
مدال‌ها
7
محل سکونت
دیار آبی
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #8
صدای پر اضطراب محمد از پشت خط به گوش می‌رسد که می‌گوید:
- اِرمیا ضِد زدن! همه‌اش یه تله بوده برا ترور حاجی!
اِرمیا: محمد چی میگی؟!
محمد: الان حاجی کجاس؟! اِرمیا صدای منو داری؟!
اِرمیا: اما نفوذیمون... اصلاً حواست هست چی میگی؟! چه خبره؟!
محمد: همه‌اش تله بوده، فهمیدن این عملیات خود حاجی قراره بیاد از قبل نقشه چیدن.زودتر از اون خونه دورشین تا چند دقیقه دیگه همه جا با خاک یکسان میشه، رو دست خوردیم، اونم بد!
حاجی کجاست؟! اِرمیا اگه صدای منو داری زودتر از مکان فاصله بگیرید...
اِرمیا: حاجی! وای حاجی!
پاسخ محمد را نداد با عجله به سمت حامی رفت
اِرمیا: حامی حاجی کو؟!
حامی: با رئوف هنوز تو خو...
به حامی اجازه نداد حرفش را ادامه دهد.
اِرمیا: یاحسین(ع) رسوا شدیم که!
دست‌هایش را بر روی دهانش می‌گذارد و آرام نجوا می‌کند.
- بدبخت شدیم! به سمت خانه قدم می‌گذارد که حامی دستش را می‌گیرد.
حامی: چیزی شده؟! اتفاقی برا حاجی افتاده؟!
اِرمیا: نه! ولی تا چند دقیقه دیگه خونه میره رو هوا!
حامی: به حاج مهدی یا رئوف بی‌سیم زدین؟!
اِرمیا: آره ولی از سمت هیچ کدوم جوابی به دستمون نرسید!
نفس‌ها در س*ی*نه حبس شد، کوبش قلب‌هایشان را احساس نمی‌کردند. آری! این بیش از یک امتحان الهی بود!
طولی نکشید که خانه با آتش یکی شد.
صدای داد و فریاد سوزناک امیرمحمد در این بین می‌آمد که برادرش را صدا می‌‌کرد.
محمدحسین در آغوشش گرفت صدای زمزمه آرامَش که می‌گفت رئوف فقط بیست و دو سال بیشتر سن نداشت عجیب، جگر سوز بود!
امیرمحمد: من نمی‌تونم اینجا شاهد پرپرشدن رئوف و حاج مهدی باشم! محمد می‌شنوی؟!
محمدحسین: حامی امیر و ببر
امیرمحمد: حامی ولم کن، حامی... امیر بگو ولم کنه!
با صدای حافظ به خود آمد که می‌گفت:
- سید یه لحظه بیاین...
سرش را در گوش حامی فرو می‌برد و می‌گوید:
- امیرمحمد و ببر سایت، حواست بهش باشه‌ها حامی نبینم بیاد از اینجا هرچی بیشتر دورش کنی بهتره! تأکید می‌کنم به هیچ‌وجه نذاری بیاد به حاجی شریعتی‌ام فعلا چیزی نگو چون همه‌چیزنامعلوم تا ببینیم چی میشه! ...
***
عزیز تسبیح شاه مقصودی که متعلق به مهدی است را در دست دارد و مشغول ذکر گفتن است.
دلشوره دارد. مادر است دیگر، یک خار هم که در پای فرزندش فرو برود بیش از فرزندش او درد می‌کشد!
نسیم خنکی می‌وزد هاوین از اتاقک کوچک گوشه‌ی حیاط دل کنده و در حیاط آمده و مشغول آب دادن به گل‌های شمعدانی روی حوض و گل‌های محمدی کنار حیاط شده است...
عزیز: مادر به مهدی زنگ زدی؟! چی گفت؟!
هاوین: عزیز به داداش مهدی زنگ زدم جواب نداد ولی پیام داد که امشب نمیتونه بیاد خونه!
عزیز: نگفت چرا نمی‌تونه بیاد؟! مادر دلم شور می‌زنه نکنه بلایی سر بچم اومده؟!
هاوین: نه چیزی نگفت ولی عزیز خیالت راحت لابد دیده دیروقته آسایشگاه مونده.
مها روی تخت چوبی قدیمی کنار حوض دراز کشیده است و به آسمان پر ستاره و ماه تابان چشم دوخته است.
هاوین: عمه خوابت میاد برو توی خونه رخت خواب برات پهن کردم بیرون چند ساعت دیگه یخبندون میشه بمونی سرما می‌خوری!
مها: هاوین!
هاوین را به عمد کشیده می‌گوید خوب می‌داند که چگونه باید عمه‌اش را حرص بدهد، می‌داند هاوین از اینکه اسمش را بدون پسوند عمه صدا کند متنفر است!
هاوین: عمه هاوین!
شیر آب را به سمت مها می‌چرخاند که مها ترسیده از جا بلند می‌شود و به سمت عزیز می‌رود و پشت عزیز جای می‌گیرد.
مها: عزیز دخترت‌و بگیر می‌خواد خیسم کنه! عزیز این هاوین‌و دیگه خیلی لوسش کردین، موهای حاج عمو بخاطر هاوینِ که سر جوونی سفید شده!
هاوین حرص زده به سمتش قدم برمی‌دارد که مها ترسیده کمی به عقب می‌رود.
هاوین: عمه هاوین!
مها: تفاوت سنیمون کلا ۸ سال بیشتر که نیست دیگه لفظ عمه برادرزاده‌ای جالب نیست که باید راحت باشیم!
۸ سال... اصلا زمان کمی نبود اما به چشم مها نمی‌آمد.
هاوین یک لنگ دمپایی‌اش را از پایش در می‌آورد و به سمت مها پرت می‌کند که تیرش به خطا می‌رود!
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: FAEZEH

Manel

70
پسندها
30
امتیاز
ناظم ارشد +طراح
پرسنل مدیریت
مقامدار ارشد
ناظم انجمن
طراح انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/04/30
نوشته‌ها
33
مدال‌ها
7
محل سکونت
دیار آبی
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #9
عزیز: ورپریده حیا کن بچه‌ام مها راست میگه دیگه!
هاوین: عزیز!
عزیز: عزیز بی عزیز برو! برو تا همدیگه رو موش آب‌کشیده نکردین!
هاوین شیر آب را می‌بندد و خودش را با چند قدم به مها می‌رساند و لپش را بی هوا می‌‌کشد و به داخل خانه فرار می‌کند... مها و عزیز دیگر به شیطنت‌هایش عادت کرده‌اند سن و سالی ندارد که بخواهد ادای عمه‌های خبیث را در بیاورد اصلاً او را چه به خباثت و این حرف‌ها! او فقط گاهی بچه می‌شود و دلش سر به سر گذاشتن مها را می‌خواهد.
مها بلافاصله بعد از هاوین به داخل خانه می‌رود.
قدم اول را که برمی‌دارد بوی خوش عطر بهارنارنج زیر بینی‌اش می‌پیچد.
ماگ‌ های آبی و زرد رنگش‌اش را که درون هرکدامشان یک کاکتوس کوچک کاشته‌است را از روی کابینت برمی‌دارد به طرف ظرفشویی می‌برد
یک لیوان آب به هرکدامشان می‌دهد، مدت زیادی نیست که آنها را دارد به جای قبلی‌اشان برشان می‌گرداند با صدای طوطی‌ هاوین لبخند نمکی بر روی ل*ب‌هایش شکل می‌گیرد.
از هال و آشپز خانه که می‌گذرد به راهرو می‌رسد، مانتو و روسری حریرش را روی چوب‌لباسی که در ابتدای راهرو است آویزان می‌کند.
پله‌ها را طی می‌کند، اولین اتاق متعلق به هاوین است، چند تقه به در می‌زند و با بفرماییدی که هاوین می‌گوید وارد اتاقش می‌شود.
هاوین را می‌بیند که پشت میز کارش نشسته به پرونده‌ها رسیدگی می‌کند.
مها کنارش ل*ب پنجره می‌نشیند سرکی درون پرونده‌ها می‌کشد.
که با دیدن یک پرونده‌ی قتل عمد هیجان زده پوشه را برمی‌دارد و مشغول مطالعه‌اش می‌شود.
سید علی ایزدپناه متولد سال۱۳۷۱. تولد شده یزد، ساکن تهران.
نام مادر: نجلا حق‌شناس.
نام پدر: سید محمدجواد ایزد‌پناه.
متهم به قتل عمد احسان جاودان.
مقتول در سن بیست و سه سالگی سالگی به سر می‌برده که به ضرب چندین ضربه چاقو در کلیه و خون ریزی زیاد فوت شده.
مها: حالا چرا زده جوون مردم‌ رو کشته؟
هاوین: قضیه ناموسی بوده!
مها: جالب شد! ماجرا چی بوده؟!
هاوین: خزر ایزد پناه خواهر علی ایزدپناه رو می‌بره تعمیرات موبایلی مقتول، مقتول وسوسه میشه و بدونه در نظر گرفتن جوانبی یه سری عکسای نه چندان جالب خزر رو کپی می‌کنه بعد از یه مدت به وسیله همون عکسا خزر و تهدید می‌کنه... بعد از اینکه کلی آزارش میده اون‌و به نحوی می‌کشونه خونه‌اش...
و نمی‌دونم کی خبرو به گوش علی ایزدپناه می‌رسونه که اون میره اونجا و این اتفاق رخ میده!
مها: الان خانواده مقتول رضایت نمی‌دن؟ یا خانواده قاتل پول دیه رو ندارن؟!
هاوین: وضع‌شون خوبه ولی پسر خانواده، علی ایزدپناه راضی به دادن دیه نیست. نشنیده بگیر ولی خانواده مقتول رو چندین بار تهدیدم کرده!
مها: عمه پس حسابی مواظب باش! یهو دیدی با توام سر لج افتاد.
مها نگاهی به ساعت مچی‌اش که هدیه‌ی آویر پسر عمه‌اش برای تولدش بود، انداخت ساعت حوالی نیمه شب بود.
هاوین: کارای خوابگاهت رو داداش درست کرد؟!
مها سرش را از درون پرونده بیرون آورد و می‌گوید:
- آره. حاج عمو زحمتش‌و کشید دستشون درد نکنه!
هاوین: با هم اُتاقی‌هات آشنا شدی؟!
مها: آره، البته با نگاه اول که نمی‌شه کسی رو شناخت ولی خوب بودن، حالا کم‌-کم آشنا می‌شیم!
هاوین: داداش سخت می‌گیره وگرنه چه اشکالی داره که بچه‌های داداش اردشیر و سعدی اینجا رفت‌و آمد داشته باشن درسته که عزیز میره یزد ولی من که هستم!
مها: درسته شما هستین ولی بالاخره وجهه‌ی خوبی‌ام نداره بین دروهمسایه!
چند تا پسرجوون اینجا رفت و آمد می‌کنند، شما هم وکیلی هم تو گالری مشغولی وقتی‌ام میای خونه میری پی سفالگری... نمی‌تونی که کار و زندگیت رو بخاطر من وِل کنی!
هاوین: اینکه شما بری خوابگاه وجهه‌ی خوبی نداره! نمی‌گن خونه مادربزرگش ب*غ*ل مدرسه‌است اون وقت رفته خوابگاه!
مها: نه عمه شما داری سختش می‌کنیا! این یه موضوع تموم شده است.
هاوین: باشه! باشه! بحث کردن با تو و عموت بی‌فایده‌اس!
پرونده را سرجایش برمی‌گرداند خسته‌است و تا سرش را بر روی بالشت می‌گذارد به خواب می‌رود.
 

Manel

70
پسندها
30
امتیاز
ناظم ارشد +طراح
پرسنل مدیریت
مقامدار ارشد
ناظم انجمن
طراح انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/04/30
نوشته‌ها
33
مدال‌ها
7
محل سکونت
دیار آبی
  • نویسنده موضوع
  • پرسنل مدیریت
  • #10
حامی: امیر رو نِرو من نرو، دِ بشین دیگه، دوساعته هی میره این‌ور هی میره اون‌ور.
امیرمحمد: نمی‌فهمی دیگه، نمی‌فهمی !
حامی: امیر بشین رو مخ من نرو
امیرمحمد: حامی... .
حامی: حامی و ... لا اله اللّه بشین، یه بار میگم بشین دو بار میگم بار سوم خودم می‌شونت امیر، فهمیدی؟!
امیر کلافه دستی بر پشت گردنش کشید و قدمی به جلو برداشت.
خودش را روی صندلی رها کرد. دست‌هایش را در هم قفل کرد.
حامی نیز برادرانه ضربه‌ای به شانه‌اش زد و گفت:
- ما تعهد دادیم نه نسبت به این شغل، بلکه به این آب و خاک!
روز مصاحبه رو یادته؟!
حاجی گفت:
- من آدم شجاع می‌خوام، آدم شجاع کیه؟!
آدم شجاع آدمیه که می‌ترسه...
میگه خدایا ببین قلبم داره می‌زنه، ببین دارم می‌ترسم، می‌ترسم ولی بخاطر تو به ترسم غلبه می‌کنم!
می‌ترسم برم تا اینجا ولی بخاطر تو میرم.
می‌ترسم بلندشم تیر بزنم ولی بخاطر تو می‌زنم!
امیرمحمد: تو و حاجی با حرفاتون آدم‌و کله پا می‌کنید! اصلاً حالی که الان دارم‌و می‌فهمی؟!
حامی: می‌فهمم، درکت می‌کنم! برادرته، هنوز سنش کمه، بچه‌ا‌س منم متوجه‌ام.
در آب معدنی را باز کرد و در دست امیر محمد گذاشت.
حامی: بخور، کم مونده پس بیوفتی!
رئوف حالش خوبه اما همه این حرفا رو یادآوری کردم که فراموش نکنی وظیفه‌ات در برابر این مملکت چیه!
امیر کلافه دو دستش را درون موهایش فرو برد تمام این مدت دلشوره داشت اما خوب بود که حال رئوف خوب بود و این دلشوره‌ها بی‌معنا بود.
امیرمحمد: حاج مهدی چی؟!
حامی: تیراندازی شده، شونه‌ و قفسه‌ سینش زخمیه.
امیرمحمد: تیراندازی؟! مگه فقط انفجار نبود؟!
حامی: بی‌مروتا برنامه‌هاشون‌و بی نقص چیده بودن اینقدر بی‌نقص که کسی یه لحظه‌ام شک نکنه، یه جوری بهمون رکب زدن که به عقل جن‌ام نمی‌رسید!
با باز شدن در اتاق توسط کسی چشمانشان را به آن سمت دوختند.
معلوم نبود پشت خط چه کسی بود که محمد حسین لحنش برعکس همیشه که آرام بود این بار تند و گزنده بود.
پشت میزش نشست یکی از پرونده‌ها را باز کرد.
موبایلش را روی میز رها کرد.
حامی به خود جرعت سوال کردن از او را داد.
- چیزی شده؟!
محمدحسین: رحیمی زنگ زده میگه ناظم گفته یه جوری پای این پسره کی بود؟
احدی رو از ماجرا خط بزن مرتیکه... استغفرالله... سازمان فساد که نیست، من لاپوشونی کنم بنده‌های خدا شاید ندونن خدای من که شاهدِ، خیال کرده حالا که حاجی زخمی شده و تو سایت نیست می‌تونه هر غلطی بکنه. تمام کاراش‌و به ادیب گزارش بده.
حامی: اما جز بچه‌های عملیات که هیچکی از زخمی شدن حاجی خبر نداشت!
محمدحسین: تو خودیا یکی بهش هراتفاقی رو که میوفته راپورت میده، حاجی از بیمارستان مرخص شد با هم بهش رسیدگی می‌کنیم.
امیر نیروی جدید داریم برو با بخشای سایت آشناش کن الان تویِ آسایشگاهِ.
با ابروهای در هم چشم آرامی گفت. چشمانش ناگهان روی قاب عکس نرگس سه ساله‌ای افتاد که به تازگی میهمان خاک شده بود و ربان مشکی به گوشه‌ی قاب عکسش چسبانده شده بود. محمدحسین هنوز سیاه‌پوش دختر سه ساله و همسرش بود که جلوی چشمانش پرپر شده بودند، از اتاق خارج‌ شد و راه آسایشگاه را در پیش گرفت.
به آسایشگاه که رسید با صدای نوحه خواندن محمدرضا گویی جانی دوباره به او بخشیدند لبخندی کنج لبش نشاند و پس از در آوردن کفش‌هایش وارد آسایشگاه شد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا