• توجه توجه!:

    جهت ثبت آثار خود فرم زیر را پر کنید:

    فرم درخواست تایید رمان و داستان

  • قابل توجه نویسندگان:

     

    انجمن پاتوق رمان کاملا قوانین خود را بر اساس قوانین و عرف جمهوری اسلامی ایران نگاشته است!

    لذا هرگونه مواردی که برخلاف قوانین باشد از سایت حذف شده و با کاربر فوق برخورد خواهد شد.

     

    جهت دسترسی به امکانات و آموزشات جهت ثبت اثر به تاپیک زیر مراجعه کنید:

     

    [ نکات مهم بخش درحال تایپ ]

رمان

SETI_G

8,605
پسندها
135
امتیاز
مدیر کل و ارشد بازنشسته
vip
مدیر بازنشسته
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/13
نوشته‌ها
4,461
راه‌حل‌ها
19
مدال‌ها
16
محل سکونت
بین امواج آب‌ها🛳
  • نویسنده موضوع
  • #1
🔷️کد رمان: 84🔷
نام رمان: منشور انتخاب
نام نویسنده: Taçlı Ay ترنم واژه ها
ژانر: طنز، عاشقانه
ناظر: MORTE Death
خلاصه:
ایلول دختری شر و شیطون که پر از انرژی هست؛ با ازدواج مادرش و اومدن افراد زیادی به زندگی‌اش دست خوش تغییرهایی میشه. سرردرگم میان راهایی می‌ماند راهی از جنس عشق و انتخاب ولی در آخر سربلند بیرون می‌آید.
 

آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا
مرگ درمانیست برای اتمام درد زندگی‌‌‌...
اکنون، درمانم آرزوست🖤🥀

Taçlı Ay

9,499
پسندها
136
امتیاز
سرپرست بخش علوم تخصصی
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
مدیر تالار
مقامدار ارشد
تبلیغگر
ناظم انجمن
منتقد انجمن
ویراستار
طراح انجمن
گوینده انجمن
مترجم انجمن
همراه نویسندگی
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,691
راه‌حل‌ها
5
مدال‌ها
17
محل سکونت
مشهد
  • مدیر
  • #2
مقدمه:
مانند رنگین کمانی هستی پس از باران،
بارانی که دیگر هرگز نخواهد بارید.
اما منشور به دست دنبال رنگین کمان می‌گردم.
منشوری از انتخاب‌های مختلف!
و منی که فقط رنگین کمان را می‌خواهم
آن رنگین کمانی که تو باشی.

آغاز رمان: 1400/11/29
پایان رمان: 1401/05/15
ساعت: 13:36
 
آخرین ویرایش:
امضا
🖤🪐🌙🥂

Taçlı Ay

9,499
پسندها
136
امتیاز
سرپرست بخش علوم تخصصی
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
مدیر تالار
مقامدار ارشد
تبلیغگر
ناظم انجمن
منتقد انجمن
ویراستار
طراح انجمن
گوینده انجمن
مترجم انجمن
همراه نویسندگی
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,691
راه‌حل‌ها
5
مدال‌ها
17
محل سکونت
مشهد
  • مدیر
  • #3
(ایلول _ استانبول)
با دادی که استاد زد همگی بچه‌ها از خنده پخش بر زمین شدند. خیلی از دخترها روی نیمکت و میزها ایستاده بودند و جیغ می‌زدند.
امروز با آرکا که یکی از همکلاسی‌هایم بود حسابی شیطنت کرده بودیم؛ رفتارش مثل خودم بود شر و مردم‌آزار! چند سوسک پلاستیکی به کلاس آورده بودیم و با نخ های نامرئی که بهشون وصل کرده بودیم می‌کشیدیم.
تعدادی از دختر لوس‌های کلاس ترسیده بودند. با بهم خوردن در کلاس به دیوار و وارد شدن آقای ویچ مدیر به مثال خشن ولی مهربان مدرسه، همه ساکت شدیم حتی کسایی که از ترس جیغ می‌زدند. مرد میانسال قد بلند و مو و ریش جو گندمی و حسابی خوش استایل بود. وسط کلاس ایستاد و با چشم‌های ریز شده همه‌ی ما رو از نظز گذراند.
آقای ویچ: سپاهی، دولت هر دو نفرتون همین الان دفتر مدرسه!
با خنده‌ای که حسابی کش آمده بود گفتم:
- آقای ویچ، چرا هر اتفاقی داخل این مدرسه می‌افته فکر می‌کنین تقصیر من و آرکا هست؟!
آقای ویچ: ایلول چون همیشه تمام آتیش‌ها از گور شما دو نفر هستش.
با اخم به سمت در رفت و بلند تکرار کرد و گفت:
- همین حالا هر دو نفر دفتر بار سوم جور دیگه‌ای برخورد می‌کنم.
با آرکا نگاهی بهم انداختیم، مثل من لبخند پیروزی این اتفاق را مخفی می‌کرد و سعی داشت حسابی اخم‌هایش را در هم کند. از روی صندلی بلند شدم؛ دامن کوتاه فرم مدرسه را که چهارخونه‌های زرشکی و سبز پر رنگ بود، درست کردم و پشت سر آرکا شروع به حرکت کردم. تقه‌ای به در دفتر وارد کردیم و بعد از صدور اجازه وارد شدیم. طبق برنامه همیشگی آقای ویچ هر دوی ما را توبیخ کرد و گفت که اگر نمره‌های ما بالا نبود صد درصد از مدرسه اخراجمان می‌کرد. البته همیشه این تهدید و توبیخ‌هایش بود ولی عملی‌ نمی‌کرد. زنگ خورده بود و همه به سمت در خروجی می‌رفتن، سالن اصلی هم طبق‌ معمول شلوغ و پر از سر صدا بچه‌ها بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Taçlı Ay

9,499
پسندها
136
امتیاز
سرپرست بخش علوم تخصصی
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
مدیر تالار
مقامدار ارشد
تبلیغگر
ناظم انجمن
منتقد انجمن
ویراستار
طراح انجمن
گوینده انجمن
مترجم انجمن
همراه نویسندگی
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,691
راه‌حل‌ها
5
مدال‌ها
17
محل سکونت
مشهد
  • مدیر
  • #4
آنا همراه کیف من کنار سالن ایستاده بود. با دیدنش به سمتش رفتم.
آنا: ایلول امروز اونور میاد دنبالم خونه‌ی داییم بریم؛ خونه شما نزدیک اونجاست گفتم که بگم تو رو هم می‌تونیم ببریم بذاریم.
- اونور ماشین آورده؟!
آنا: نه! قرار پیاده بریم چطور؟!
- راننده دنبالم میاد. سر راه شما رو هم خونه‌ی داییت می‌ذارم.
با تمام شدن حرفم به حیاط مدرسه رسیدیم، اونور از دور دیده میشد که دست در جیب به دیوار نزدیک در مدرسه تکیه داده.
آنا: راستی این بافت هلندی خیلی بهت میاد.
لبخندی بهش زدم هم‌زمان دستم را شانه مانند لابه‌لایه بقیه موهایم که باز بود و تا کمرم می‌رسید کشیدم.
_ خودم هم این مدل خیلی دوست دارم.
اونور: سلام خانوم‌های خوشگل جوان.
با اونور دستی دادیم و سوار ماشین شدیم.
آنا: چقدر این شهر برام کسل‌کننده شده!
- مقدمه چینی می‌خوای کنی که ما رو تنها بذاری؟!
اونور: این ما رو تنها بذاره؟! نه امکان نداره ما دو روز می‌ریم آنکارا خونه‌ی مادر بزرگ بهانه می‌گیره استانبول برگردیم!
با خنده چشم‌هام بین اونور و آنا چرخید نزدیک به دوازده سال بود ما دوست خانوادگی بودیم. من اونور یک حس‌هایی بینمون بود که تقریبا همه خبر داشتن. چشم‌های اونور قهوه‌ای تیره با مژه‌های کوتاه بود؛ موهایش هم مشکی لَخت، درست خلاف آنا بود جوری که در ذهن نمی‌آمد خواهر و برادر باشند.
با ترمز ماشین از فکر در آمدم، جلوی در خونه‌ی دایی بچه‌ها بودیم. بعد از خداحافظی با اونور و آنا، آقا هاتف به سمت خونه راه افتاد. هاتف راننده شخصی خونه‌ی ما بود.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Taçlı Ay

9,499
پسندها
136
امتیاز
سرپرست بخش علوم تخصصی
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
مدیر تالار
مقامدار ارشد
تبلیغگر
ناظم انجمن
منتقد انجمن
ویراستار
طراح انجمن
گوینده انجمن
مترجم انجمن
همراه نویسندگی
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,691
راه‌حل‌ها
5
مدال‌ها
17
محل سکونت
مشهد
  • مدیر
  • #5
هاتف به سمت در ماشین دوید گفت:
- ایلول خانوم می‌زاشتین در ماسین باز کنم.
- میدونی که اصلا از این کارها خوشم نمیاد!
لبخندی زد و سر تکون داد. از بین راهی که دو طرفش سبزه بود و روی میله های گرد که به عنوان سقف بود و دورش گل یاس و پیچک پیچیده شد بود رد شدم؛ زنگ در فشار دادم. با باز شدن در آیناز خدمتکار شخصی خودم دیدم. صدای آلپ که حسابی مشغول داد و بیداد بود داخل خونه می‌پیچید!
- مصعوده چه خبره؟!
مصعوده: والا نمیدونم خانوم کوچیک مادرتون داشتن با آقا آلپ صحبت می‌کردن که یک دفعه شروع به داد بیداد کردن.
سری تکون دادم گفتم:
- بارها باید به شما بگم ایلول تنها صدام کنید!
بدون منتظر موندن جوابشون از پله‌های سمت چپ خونه قرار داشت بالا رفتم صدای فریادهای آلپ از داخل کتابخانه بود. در بزرگ گردویی کتابخانه که از سقف تا زمین بود باز کردم.
- سلام اینجا چه خبره؟!
مامان: هیچی دخترم، بشین تا برات بگم.
با خنده گفتم:
- بالاخره بشینم بگی برام یا هیچی، کدوم؟!
آلپ: برای یک بارم شده جدی باش مسخره بازی کنار بزار!
اخمی بهش کردم روی دسته مبل راحتی تک نفره نشستم.
آلپ: بفرمایید مامان جان! برای دختر عزیزتون هم از تصمیم‌تون بگین!
چشم از آلپ گرفتم به مامان خیره شدم همیشه عادت داشت این برادر به خیال خودش بزرگتر الکی سر و صدا کنه! مامان نفس عمیقی کشید و دست‌هایش توی هم قفل کرد.
مامان: چند وقتی هست که با آقایی آشنا شدم، مرد خوبی هست و همچنین پولدار... ساده‌تر بخوام بگم عاشقش شدم و می‌خوایم باهم ازدواج کنیم!
چشم‌هایم درشت‌تر از این نمیشد فکر کردم یک شوخیه مسخره هست که شروع کردم به خندیدن.
آلپ با اخم های در هم گفت:
- مامان کاملا جدی گفت حرف‌هاش ایلول!
خنده‌هام از روی صورتم آروم پاک شد. با حرف بعدی مامان کاملا صورتم در بهت و اخم فرو رفت.
مامان: آخر همین هفته می‌خوایم یک مراسم کوچیک بگیریم و فقط خانواده اون‌ها و نزدیک‌های ما باشن.
- مامان واقعا می‌خوای ازدواج کنی؟!
وقتی سکوت‌ش را دیدم بلندتر داد زدم:
- مامان با توام؟
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: arSHaVir~

Taçlı Ay

9,499
پسندها
136
امتیاز
سرپرست بخش علوم تخصصی
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
مدیر تالار
مقامدار ارشد
تبلیغگر
ناظم انجمن
منتقد انجمن
ویراستار
طراح انجمن
گوینده انجمن
مترجم انجمن
همراه نویسندگی
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,691
راه‌حل‌ها
5
مدال‌ها
17
محل سکونت
مشهد
  • مدیر
  • #6
مامان: آره می‌خوام ازدواج کنم! چون بعد این همه سال عاشق شدم و می‌تونیم زیر سایه یک مردی باشیم تا آدم‌های مختلف نخوان بهمون آسیب بزنن!
سری با تاسف تکون دادم از جام بلند شدم به سمت در ورودی کتابخانه پا تند کردم. توجه‌ای به صدا زدن‌های مامان هم نداشتم!
در اتاق با شدت باز کردم و به سمت تخت دونفره‌ام که روبه روی بالکن بود رفتم و بالشت ب*غ*ل کردم. واقعا سخت و مسخره بود که بخواهم مردی دیگه جای پدرم ببینم، از طرفی مامان حق داشت واقعا توی این شرایط هروز یکی پشت سرمون حرفی درست می‌کرد یا به چشم کسایی نگاه می‌کردن که مردی بالای سرشون نیست، اگر آلپ واقعا پسر کاری و عاقلی بود خوب بود و این حرف‌های پشت سرمون کمتر بود ولی خب اینطور نبود!
با تقه‌ای که به در اتاقم خورد از فکر در اومدم.
- به فرمایین!
در باز شد و مامان داخل اتاق شد و کنار من روی تخت نشست.
مامان: ایلول باور کن هیچ‌کسی برای من جای پدرت نمیگیره! این مرد هم خیلی متشخص و خوب هست، خودت خبر داری چقدر حرف پشت سرمون هست بهتر به من هم کمی حق بدی و اینکه من در هر صورت باید ازدواج می‌کردم چه این مرد چه مرد دیگه‌ای پس بهتر بود با کسی این وصلت بخوام تشکیل بدم که واقعا عاشقش هستم!
نگاهی بهش کردم حق داشت حداقل من باید کوتاه می‌اومدم و کارهای آلپ نمی‌کردم تا بیشتر از این مامان تهت فشار نزارم.
لبخندی نصف و نیمه به روش زدم و گفتم:
- حق داری مامان... مشکلی نیست.
لبخندی زد و من محکم به خودش فشرد و موهایم را نوازش کرد گفت:
- الحق که دختر من و پدرتی!
با خنده و شیطنت گفتم:
- ولی یک شرطی داره!
مامان: چه شرطی؟!
- هی ازم نخوای جلوشون مودب و خانوم رفتار کنم و بزاری شیطنت‌ها و اذییت و آزار خودم داشته باشم.
مامان قهقه‌ای زد و گفت:
- ای دختره شیطون!
- خب حالا کمی ازشون بگو بشناسم‌شون.
 
  • لایک
واکنش‌ها[ی پسندها]: arSHaVir~

Taçlı Ay

9,499
پسندها
136
امتیاز
سرپرست بخش علوم تخصصی
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
مدیر تالار
مقامدار ارشد
تبلیغگر
ناظم انجمن
منتقد انجمن
ویراستار
طراح انجمن
گوینده انجمن
مترجم انجمن
همراه نویسندگی
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,691
راه‌حل‌ها
5
مدال‌ها
17
محل سکونت
مشهد
  • مدیر
  • #7
مامان: خب گفتم امشب قرار بیان خودش پسرش و برادرزادش!
- برادرزادش چرا باید بیاد؟
مامان: وقتی یازده سالش بوده پدر و مادرش از دست داد برای همون با توفیق زندگی می‌کنه، اسمش آراز بیست سالش، پسرش آنیل بیست و شش سالش و خودش هم چهل و شش سالش هست. من آراز و آنیل دیدم خیلی پسرهای خوبی هستن و تو هم قطعا باهاشون دوست میشی.
- امیدوارم، چون اصلا حوصله یکی دیگه شبیه آلپ ندارم!
مامان اخمی می‌کنه هم‌زمان می‌گویید:
- ایلول! آلپ برادرت هست، لطفا راجبش درست صحبت کن.
- مامان!
مامان: همین گفتم اعتراض نداریم دختر.
پوف کلافه‌ای می‌کشم؛ مامان سرم را می‌بوسد و از اتاق خارج می‌شود. چشمانم را به دریا و امواج‌اش می‌دوزم و نفس عمیقی می‌کشم نگاهی به ساعت می‌اندازم تا ساعت هشت شب نزدیک است به سمت کمد می‌روم شلوارک لی، تیشرت بافت نارنجی رنگی می‌پوشم و از اتاق بیرون می‌زنم.
با صدای صوت زدن به پشت سرم نگاه می‌کنم، آلپ گوشی به دست و تکیه به دیوار زده نگاهم می‌کرد.
آلپ: کجا داری میری؟!
- گردش!
آلپ: هیچ وقت یاد نگرفتی با بزرگ‌تر از خودت چطور صحبت کنی! این لحن قاطع و کوبنده داشتی.
خنده ریزی می‌کنم.
- نه آلپ خان! این لحن به قول تو کوبنده و قاطع من فقط در راجب تو هست نه بقیه!
اخمی می‌کند می‌گوید:
- اجازه نداری بری بیرون!
- کسی از تو اجازه نخواست؛ تو یاد بگیر چطور برادری و پسر بزرگ‌تری یک خونه رو انجام بدی بعد به من بگو اجازه چه کارهایی دارم.
سریع ادامه پله‌ها را پایین رفتم و اجازه صحبت بهش را ندادم. تصمیم گرفتم پیاده تا پاساژ نزدیک خانه بروم.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

Taçlı Ay

9,499
پسندها
136
امتیاز
سرپرست بخش علوم تخصصی
پرسنل مدیریت
سرپرست بخش
مدیر تالار
مقامدار ارشد
تبلیغگر
ناظم انجمن
منتقد انجمن
ویراستار
طراح انجمن
گوینده انجمن
مترجم انجمن
همراه نویسندگی
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,691
راه‌حل‌ها
5
مدال‌ها
17
محل سکونت
مشهد
  • مدیر
  • #8
ساعت‌ها بود داخل پاساژ می‌گشتم ولی هیچ لباس مناسبی پیدا نمی‌کردم. قبلا وارد مغازه آخری که داخل طبقه سوم می‌شدم با خودم عهد کردم اگر اینجا لباس مورد نظرم را پیدا نکنم به خانه برگردم. وارد مغازه شدم یک لباس خردلی پیرآهن مانند که آستین‌هایش شبیه به تیشرت بود و از یقه تا پایین لباس به عنوان طرح بک ردیف دکمه کار شده بود نظرم را جلب کرد؛ بعد از پرو لباس یک جفت کفش صندل بندی خردلی ست لباس‌هم گرفتم. حدود ساعت‌های شیش بود که کار من تموم شده بود، طبق تماس با اونور قرار شد با آنا خانه ما بیایند تا امشب کنار هم باشیم.
***
- سلام مصعوده آنا و اونور اومدن؟!
مصعوده: بله ایلول جان اتاق آلپ هستن.
کیسه‌های خرید به آیناز دادم و از پله‌ها بالا رفتم وارد اتاق خودم شدم و لباس‌هایم را با لباس‌های جدید عوض کردم. بعد از زدن رژ کالباسی و خط چشم گرافیک زردی کشیدم.
صدای سر صدا احوال پرسی از پایین می‌امد که نشان دهنده آمدن خانواده جدیدمون بود!
از پله‌ها به سرعت پایین رفتم مردی قد بلند با موهای جو گندمی و یک کت و شلوار ست چشم‌های کشیده قهوه‌ای تیره‌ای داشت پشت سرش دوتا پسر بودند؛ اولی قد بلند موهای خرمایی و چشم‌های درشت سبز یا عسلی داشت آن هم مثل مرد کت شلوار ست به تن داشت، پسر دومی قد بلند مثل آن دو مرد دیگر ولی موهای بور و چشم‌های کشیده آبی یخی روشن و لباس‌های اسپرت به تن داشت همچنان درحال آنالیزش بودم سرش را به طرفم برگرداند. باهم چشم در چشم شدیم، دو پله اخری مانده بود پریدم که با چشم غره‌ی مامان روبه‌رو شدم.
مامان: دخترم ایلول؛ توفیق جان همچنین آنیل و آراز.
سلامی دادم و مصعوده مهمانان را به سمت پذیرایی راهنمایی کرد؛ روی مبل‌ها همگی نشستیم، تقریبا یک نیم ساعت از آمدن توفیق و پسرانش می‌گذشت ولی آلپ هنوز به جمع ما نپیوسته بود این باعث شده بود مامان حسابی کلافه بشود. مامان وقتی دید توفیق مشغول خوردن چایی‌اش هست به سمت من برگشت آرام گفت:
- ایلول برو دنبال آلپ ببین کجاست چرا نمیاد پایین!
- مامان می‌دونی پسرت به حرف من گوش نمیده.
توفیق خان: الگا جان، آلپ کجاست؟ چرا نمی‌یاد ببینیمش!
آلپ: سلام!
با صدای آلپ مامان نفس عمیق کشید و گفت:
- پسرم اومدی!
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا