• توجه توجه!:

    جهت ثبت آثار خود فرم زیر را پر کنید:

    فرم درخواست تایید رمان و داستان

  • قابل توجه نویسندگان:

     

    انجمن پاتوق رمان کاملا قوانین خود را بر اساس قوانین و عرف جمهوری اسلامی ایران نگاشته است!

    لذا هرگونه مواردی که برخلاف قوانین باشد از سایت حذف شده و با کاربر فوق برخورد خواهد شد.

     

    جهت دسترسی به امکانات و آموزشات جهت ثبت اثر به تاپیک زیر مراجعه کنید:

     

    [ نکات مهم بخش درحال تایپ ]

رمان

Malakeh_Tariki

1,200
پسندها
125
امتیاز
سرپرست بازنشسته
مدیر بازنشسته
ناظم انجمن
تاریخ ثبت‌نام
2022/09/02
نوشته‌ها
110
مدال‌ها
6
محل سکونت
سلول تاریکم
  • نویسنده موضوع
  • #1
🔹️کد رمان: 88🔹
نام رمان: تروا
نام نویسنده: یوکابد یوکابد

ژانر: اجتماعی، تاریخی، تخیلی

ناظر: ترنم واژه ها ترنم واژه ها
خلاصه:
توی در می‌کوبند، صدای شیپور جنگ می‌آید؛ این جنگ میان کیست؟!
تروا، جنگی که هیچوقت نباید فراموش شود.

توجه: پنجاه درصد از ماجرای داستان ساخته ذهن نویسنده‌است و صرفا جهت زیبایی بیش‌تر رمان است.
 

آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا
f0332fa2-a237-4ad8-82f0-3ee5505bfb53_azcy.jpeg

یوکابد

30
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/08/28
نوشته‌ها
18
مدال‌ها
2
محل سکونت
انعکاس
  • #2
جهان برای بار هزارم توی خاموشی فرو می‌رود و فقط سفیدی آسمان، از این تاریکی برای خودنمایی استفاده می‌کند. نه صدای زوزه گرگ می‌آید و نه صدای قطار. امشب، همه چیز در سکوت فرو رفته است. حتی دیگر صدای شعر خواندن دختر بچه توی جنگل هم نمی‌پیچد. امشب شب چهاردهم است، همان شبی که ماه به مردم کامل شدن خودش را وعده داد. اما امشب با چهاردهم های دیگر فرق دارد؛ امشب ماه کامل نشده و همه را در شوک فرو برده است.
گرگ زوزه‌هایش را در خودش خفه کرده و مثل چهاردهم های دیگر، ناله نمی‌کند. انگار او هم می‌داند باید سکوت کند، وگرنه از غافله عقب می‌ماند.
***
صدای گریه نوزاد توی کاخ سلطنتی بلند می‌شود؛ برای لحظه‌ای هلهله توی کاخ بلند می‌شود و به دستور آرمیا، سریع خاموش می‌شود و سر و صدا می‌میرد! یک‌نفر فریاد می‌‌زند:
- اون یه دختره!
دوباره صدای هلهله بلند می‌شود؛ آرمیا دیگر برای ساکت کردن سر و صدا تلاش نمی‌کند و فقط به سمت اتاق می‌رود. در می‌زند و به همین محض، زنی در را باز می‌کند و نوزاد را به او می‌دهد؛ صورت نوزاد، مثل بقیه نوزاد ها نیست. آرمیا نگاهی به پنجره می‌اندازد و به ماه درحال کامل شدن زل می‌زند. صدای زوزه گرگ توی جنگل می‌پیچد و دختر مثل هرشب، بازهم شعر می‌خواند.
***
آرتمیس، جلوی آرمیا می‌ایستد:
- برای اسمش تصمیمی نگرفتی؟ همه منتظرن بعد از دوشب، اسم دختر پادشاه تروا و اولین بچه پادشاه تروا مشخص بشه!
آرمیا مثل همیشه سکوت می‌کند.
- آرمیا؟
- نورا.
آرتمیس لبخند می‌زند. آرمیا می‌گوید:
- به همین راحتی قبولش کردی؟ اون دختر توئه.
- اگه اتفاق اون شب نمی‌افتاد، منم نظر می‌دادم.
اخم های آرمیا توی هم می‌رود. او هم می‌دانست؟
 
آخرین ویرایش:
امضا
من...

یوکابد

30
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/08/28
نوشته‌ها
18
مدال‌ها
2
محل سکونت
انعکاس
  • #3
صدای زوزه گرگ، برای جبران دیشب از ابتدای شب بلند است و لحظه‌ای قطع نمی‌شود. آرتمیس نوزاد را توی آغوشش می‌گیرد:
- نمی‌دونم قراره چه اتفاقی بیفته؛ فقط امیدوارم خدا کمکمون کنه.
نورا، دستش را بلند می‌کند و به صورت آرتمیس چنگ می‌زند؛ آرتمیس دست نورا را پایین می‌آورد و او را روی تخت می‌گذارد.
بعد، از اتاق خارج می‌شود و بلافاصله به دنبال آرمیا می‌گردد.
- آرمیا؟
آرمیا آشفته توی قصر قدم می‌زند. با صدای آرتمیس می‌ایستد.
- آه خدای من! آرمیا!؟ اتفاقی افتاده؟
- آه؛ نه، همه چیز بعدها مشخص میشه، فقط فعلا آشفته‌ام و دارم تلاش می‌کنم این حس ها رو از خودم دور کنم.
آرتمیس نفس عمیقی می‌کشد و چندبار سر تکان می‌دهد.
***
- جناب آرمیا! تولد فرزندتون رو تبریک میگم؛ ولی لطفاً بعد از این جشن‌ها، به این لیست نگاهی بندازید.
آرمیا، نزدیک تر می‌آید و رو به روی مرد می‌ایستد:
- هی! جشن‌ها همین الان هم برای من مهم نیست! اون لیست رو بده به من. هیچ چیز مهم‌تر از این نیست.
مرد می‌گوید:
- این لیست مربوط به مناطقیه که ممکنه بهشون حمله شه. باید امن بشن.
آرمیا اخم می‌کند:
- قرار نبود توی کشور من جنگ بشه.
- متاسفانه همین یک ساعت پیش، کشور همسایه اعلام کرد که برای جنگ آماده‌ست و می‌خواد انتقام نبرد تروا رو بگیره.
- تروا؟ اون برای صدها سال پیشه، بهش نامه بزن و بگو، وقتی که به اون دنیا رفت انتقام رو از اجداد ما بگیره، ما هیچ دستی توی اون نبرد نداشتیم.
مرد به آرمیا زل می‌زند، هیچ چیز آرمیا شبیه یک پادشاه نیست. او حتی تاج پادشاهی هم روی سرش نمی‌گذارد.
مرد، می‌گوید:
- من باید واقعا اون نامه رو... ارسال کنم؟
- نه! چنین کاری نکن، من خودم همه چیز درست می‌کنم. فقط مردم نباید آسیب ببینن. دستور بده تمامی این ساکنان این شهرها رو، به یک جای امن ببرن. یه دشمن هیچوقت با اعلام قبلی یه منطقه رو نابود نمی‌کنه. اگه هم اعلام کنه یا یه تهدیده، یا از سر ترسه!
 
آخرین ویرایش:

یوکابد

30
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/08/28
نوشته‌ها
18
مدال‌ها
2
محل سکونت
انعکاس
  • #4
آرتمیس، درحالی که لباس زرشکی بلند رزمی‌اش را از روی زمین قصر جمع می‌کند، خیلی آرام کنار آرمیا روی صندلی طلایی می‌نشیند.
آرمیا می‌گوید:
- اگه همه‌چیز درست پیش بره، شاید مجبور نشیم از این‌جا بریم!
- نمیفهمم؛ چی درست پیش بره؟
آرتمیس نفس عمیقی می‌کشد:
- دنیا طبق خواسته‌های ما پیش نمیره،
ولی نامردیه اگه نشه زندگی کرد.
آرمیا به زمین نگاه می‌کند:
- آینده رو نمیشه پیش‌بینی کرد، شاید زندگی کردن موجب بدبختیت باشه. گاهی وقتا برای شاد بودن باید نفس نکشید.
***
مردی با کاپشنی سیاه، توی برف ها قدم می‌زند. پاهایش مانند افکارش یخ کرده است. انگار توی این دنیا زندگی نمی‌کند. یک‌دفعه از شدت خستگی همان‌جا می‌افتد و فریاد می‌زند. فریادی که جنگل را می‌لرزاند و صدای لالایی جنگل قطع می‌شود.
- ک‌..سی اینجا نیست؟ نجات..م بدید.
این‌...ن‌ جا‌... .
برف دوباره شروع به باریدن می‌کند؛ انگار زمان رفتن مرد فرا رسیده. همانجا دراز می‌کشد و به آسمان زل می‌زند. جنگل سفید پوش طاقت دیدن مرگ مرد را ندارد. برف تندتر می‌بارد و تمام جسم مرد را می‌پوشاند. چشم‌هایش را می‌بندد و به گرما فکر می‌کند، به نور و جنگلی سبز. زنی را می‌بیند، همان زنی که نوزادی توی آغوشش دارد. آشناست! چشمانش آنقدر دور است که مرد، دستش به ژرف‌های زن نمی‌رسد.
- برای رفتن آماده نیستم.
هیچ‌کَس جواب نمی‌دهد. مرد ناامید روی چمن ها دراز می‌کشد:
- درد عشق کشیده‌ای؟
صدای زوزه گرگ خسته اش کرده است. اشکش روی پیراهنش می‌چکد. پیراهن توی این سرما خیس نمی‌شود. چشم‌هایش را می‌بندد و نوزادش را تصور می‌کند. نوزادی که در آغوش زنی گلبه‌ای پوش آرام گرفته. زن نوزاد را بیش‌تر به خود می‌فشرد. نوزاد دست سفیدش را در دهانش می‌گذارد و می‌مکد.
زن ب*و*سه ای به دست نوزاد می‌زند و دوباره بلند می‌شود. مرد نزدیک‌تر می‌رود و دست زن را می‌گیرد.
- ژرف چشمانت آزارم میدهد.
زن اشکش را پاک می‌کند و نوزاد را محکم‌تر می‌گیرد.
- نه!
زن سرش را پایین می‌اندازد. نوزاد چشمانش را باز می‌کند و خودش را به سی*ن*ه زن می‌چسباند.
نوزاد شروع به گریستن می‌کند و زن عقب می‌رود. مرد همان‌جا می‌افتد. چهره زن و نوزاد آرام محو می‌شود. مرد چشمانش را باز می‌کند و به ماه نگاه می‌کند:
- آماده‌ام!
 

یوکابد

30
پسندها
27
امتیاز
پاتوق رمانی
پاتوق رمانی
تاریخ ثبت‌نام
2022/08/28
نوشته‌ها
18
مدال‌ها
2
محل سکونت
انعکاس
  • #5
آرمیا با غضب به سربازی که جلویش ایستاده، نگاه می‌کند.
سرباز، مضطرب با نوک کفش به زمین می‌کوبد.
آرمیا فریاد می‌زند:
- من هشدار داده بودم! گفته بودم توی سرزمین من نباید جنگ بشه.
کی جواب روح اون دونفری که کشته شدن رو میده؟
عقب می‌رود و دوباره فریاد بلندتری می‌زند:
- حق دارم تک تکتونو اخراج کنم، تا روح همه شاد بشه؛ ولی این‌کارو نمی‌کنم.
همین الان به عنوان فرمانده دستور میدی تمام مرزها رو ببندن.
فقط اگه خبر کشته شدن یک نفر دیگه به گوشم بخوره.
آرتمیس به آرامی از اتاق بیرون می‌آید و کنار آرمیا می‌ایستد؛
به سربازی که از اضطراب می‌لرزد نگاه می‌کند و با صلابت و لحن آرامی می‌گوید:
- ما مسئولیم از مردم‌ نگه داری کنیم آقا.
باید حواسمون به خانواده های اون دونفر باشه؛
مرزها رو ببندید ولی برای مردم آذوقه ذخیره کنید.
قبل از بستن مرز ها حتما به انبارها نگاه کنید‌.
آرتمیس چشم هایش را می‌بندد و باز می‌کند:
- نترس، هیچ اتفاقی واست نمیفته.
فقط بیشتر مراقب این شهر باش.
باید یه سری چیزا درست شه؛ مثل تاریخ!
آرتمیس این را می‌گوید و به اتاق برمی‌گردد.
***
میان عکس‌ها و دفترخاطرات، دنبال چیزی می‌گردد.
به دنبال همان نقاشی که باعث شد برای چندین سال همه چیز بهم بریزد.
آرمیا جلوی او می‌ایستد و می‌گوید:
- دنبال چی می‌گردی؟
آرتمیس نقاشی را به او می‌دهد‌:
- این هلنه، همون زنی که باعث شد نبرد تروا شکل بگیره.
آرمیا حرف نمی‌زند و فقط به نقاشی زل می‌زند.
- اگه اون دزدیده نمی‌شد، شاید هیچوقت شاهد این جنگ ها و انتقام ها نبودیم.
- تاریخ چیز عجیبیه.
آرتمیس سرش را تکان می‌دهد:
- اگه درست وظیفه‌اتو انجام ندی، توی این تاریخ لعنتی به عنوان یه فرد بی‌لیاقت ثبت میشی.
 
آخرین ویرایش:

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا