• توجه توجه!:

    جهت ثبت آثار خود فرم زیر را پر کنید:

    فرم درخواست تایید رمان و داستان

  • قابل توجه نویسندگان:

     

    انجمن پاتوق رمان کاملا قوانین خود را بر اساس قوانین و عرف جمهوری اسلامی ایران نگاشته است!

    لذا هرگونه مواردی که برخلاف قوانین باشد از سایت حذف شده و با کاربر فوق برخورد خواهد شد.

     

    جهت دسترسی به امکانات و آموزشات جهت ثبت اثر به تاپیک زیر مراجعه کنید:

     

    [ نکات مهم بخش درحال تایپ ]

رمان

mah_banoo

7,000
پسندها
135
امتیاز
موسس وب سایت
پرسنل مدیریت
مؤسس وب سایت
سرپرست بخش
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,599
راه‌حل‌ها
20
مدال‌ها
13
محل سکونت
آذربایجان شرقی
وب سایت
forum.patoghroman.xyz
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #1
Picsart_22-09-15_18-59-57-455.jpg



🔹کد رمان: ۰۱۶🔹
نام اثر
: قمار نامحصور
نویسنده
: ماه بانو ( ن.آقازاده )
ژانر
: عاشقانه
ناظر:
MORTE Death
خلاصه:
غریبه‌ای آشنا که گویی ز جانش است، وارد زندگی دخترکی می‌شود که پیشینه‌ی خویش را به نزد آبی روان برده تا بشوید و با خود ببرد؛ غریبه بود، ولیکن دوشیزه قصه خوب با قلبش می‌شناخت آن غریبه مرموز را.
 

آخرین ویرایش توسط مدیر:
امضا
آدرس اینستا سایت: patogh.roman.1400
پیج موسس: nasi_aghazadeh

mah_banoo

7,000
پسندها
135
امتیاز
موسس وب سایت
پرسنل مدیریت
مؤسس وب سایت
سرپرست بخش
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,599
راه‌حل‌ها
20
مدال‌ها
13
محل سکونت
آذربایجان شرقی
وب سایت
forum.patoghroman.xyz
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #2
بسم الله الرحمن الرحیم

مقدمه:

نامه‌ای برای بهترین عزیزم
با جونم از تمام وجودم نوشته‌ام
زیبا روی من چقدر سخته شده دوری از تو
با یاد چشمانت هربار وجودم را به آتش می‌کشانم!
من دگر حالی برای ادامه دادن زندگی بی تو ندارم!
در آتشی که از نبودت به پا شده درحال سوختنم و کسی نمی‌بیند!
حال دلم می‌دانی که با تو خوش می‌ماند،
روزگار شاید حکم جدایی بر عشقمان داده باشد؛ ولی این را می‌دانم...
من، بی تو یعنی مرده‌ای متحرک!
حکم را دور خواهم زد، آخرش عشقمان را پیروز میدان خواهم کرد؛
مال خودم خواهی شد، مال قلبی که برای توست.
من تو را هرگونه که شده باشد دوباره به دست می‌آورم.
 
آخرین ویرایش:

mah_banoo

7,000
پسندها
135
امتیاز
موسس وب سایت
پرسنل مدیریت
مؤسس وب سایت
سرپرست بخش
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,599
راه‌حل‌ها
20
مدال‌ها
13
محل سکونت
آذربایجان شرقی
وب سایت
forum.patoghroman.xyz
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #3
صدای فریاد زن‌عمو تو عمارت پیچید. منی که طبقه دوم بودم داشتم کر می‌شدم چه برسه به اون طبقه پایینی‌ها.
گلناز: آیدا، آیدا کجایی دختره‌ی سر به هوا؟!
با صدای بلندی گفتم:
- اومدم زن عمو.
باز هم بهناز شروع کرد به چرت و پرت گفتن:
- به فرما مامان خانم میگم این دختره لیاقت نداره!
زن‌عمو مثل همیشه نیشخندی زد و بعد گفت:
- بهناز!
رو به روشون وایستاده بودم.
- جانم زن عمو؟
گلناز با ذوقی آشکار گفت:
- بهرادم بالاخره داره از آمریکا بر می‌گرده بدو برو اتاقشو تمیز کن.
بهناز برای اینکه من رو بچزونه گفت:
- هوی! لباساشو تمیز کن.
منظورش از تمیز کنم رو نفهمیدم خب تمیزند دیگه بایدچیکارشون کنم؟!
آیدا: تمیز کنم!؟
یه پوفی کشید و گفت:
- خنگه یعنی یک بار بشور و اتو کن.
دستام رو مشت کردم یعنی دلم می‌خواد یه روزی برسه بتونم حقم رو از این‌ها بگیرم.
- آهان باش.
بهناز چشم‌هاش رو از حدقه در آورد.
بهناز: باش نه چشم دختره چشم سفید.
بغض گلوم رو فشرد ولی خودم رو نگه داشتم. کشیده و بلند گفتم:
- چشم!
زن‌عمو که متوجه حالم شده بود به خودش زحمت داد و گفت:
- بهناز تمام کن.
رفتم اتاق بهراد خان تا تمیزش کنم، بیا! اینم از بدبختی من این پسره هم بیاد دیگه کارم قشنگ مشخص میشه. هی‌هی، دنیا ببین چه بلاها که به سرم نیوردی. ساعت یازده شب بود که کارم تمام شد.
داشتم می‌رفتم سمت اتاقم که ملوک خانم با همون لحن مهربونش گفت:
- دختر بیا یه چیزی بخور!
یه لبخندی بهش زدم:
- نه ممنون.
ملوک خانم، سیما و پریسا از کارگرای خونه عمو بودن. رفتم حیاط اتاق من ته حیاط یا همان باغ بود یه گور به شور خودم رو کردم و یه لباس مناسب برای فردا آماده کردم روی تختم دراز کشیدم ولی خوابم نمی‌برد رفتم تو گذشته‌ها و تمام خاطراتم!

***

حال روحیم افتضاح بود، می‌ترسیدم از آینده مبهمی که هیچ خبری ازش نداشتم! دلم هنوز داغ‌دار بود، هنوز هر شب خون گریه می‌کردم! گاهی از ته دل می‌خوام خدا منو ببره ولی نمی‌دونم چرا صدام رو نمی‌شنوه! شاید راست می‌گن هرچقدر به آسمون نزدیک‌تر باشی صدات راحت‌تر به خدا می‌رسه.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

mah_banoo

7,000
پسندها
135
امتیاز
موسس وب سایت
پرسنل مدیریت
مؤسس وب سایت
سرپرست بخش
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,599
راه‌حل‌ها
20
مدال‌ها
13
محل سکونت
آذربایجان شرقی
وب سایت
forum.patoghroman.xyz
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #4
صبح از خواب بیدار شدم قرار بود ساعت چهار صبح برسه پس الان اینجاست لباس‌هایی که بیرون گذاشته بودم و پوشیدم، یه آرایش مختصری کردم به خودم توی آینه نگاه کردم.
اوم، قشنگ شده بودم لباس سبزم تو تنم قشنگ جلوه می‌کرد و چشمای مشکیم رو بیشتر به رخ می‌کشید.
رفتم تو همه سر میز غذا خوری بودند، همیشه این قسمت عمارت رو دوست داشتم! ست قرمز_طلایی جلوه خیلی زیبا و اشرافی به این قسمت داده بود، و گل‌هایی که با گلدون سفید گذاشته بودم اونجا رو واقعا به یه محیط آرامش بخش تبدیل کرده بود. سلام کردم که همه به سمتم برگشتند. بهناز با کنایه گفت:
- علیک! خوبه گفتیم پسرعموت ساعت چهار می‌رسه وگرنه کی از خواب پا می‌شدی؟!
همیشه عادت داره کنایه به من بخت برگشته بزنه. بهراد چپ‌چپ به بهناز نگاه کرد و با تحکم گفت:
- بهناز!
و بعد یک چشم غره‌ای برای بهناز رفت که من به جاش خودم و خیس کردم.
بهراد با خوش‌رویی گفت:
- به‌به دختر عمو! خیلی مشتاق دیدارت بودم.
اوه عجب صدایی داره جون میده برای خوانندگی، البته قیافه‌ش خیلی جدیه، ابروهای پرپشت و پهنش با اون ته ریشش یه قیافه مردونه و جذابی رو براش ساخته بود؛ و چشم‌های قهوه‌ای تیره‌ای که آدم رو مجذوب می‌کرد! دست از آنالیز کردن برداشتم و یه لبخندی زدم و گفتم:
- منم همین‌طور خیلی خوش آمدی!
با یه لبخند ازم تشکر کرد. وقتی متوجه نگاه زن عمو و بهناز شدم از بیشتر موندن در اون فضا پشیمون شدم. اومدم برم سراغ کارهام ، ملوک خانم که بالا سر بهراد وایستاده بود و ازش پذیرایی می‌کرد گفت:
- اِه، اِه، دختر تو قصد کشتن خودت رو داری!؟ اون از دیروز که ناهار یه شیرینی خوردی، بعدشم کل اتاق بهراد خان و تمیز کردی و بدون شام رفتی خوابیدی اینم از الان که هیچی نمی‌خوری!
وویی آخه الان موقع این حرفاس؟!
یه چشم غره‌ای برای ملوک رفتم و با لحنی که قشنگ توش عصبانیت معلوم بود گفتم:
- نمی‌خورم!
بهناز نیشخندی زد و به چشم‌هام نگاه کرد. تو چشم‌هاش نفرت موج می‌زد، نفرت از کی و از چی رو نمی‌دونم.
بهناز: به جهنم!
بهراد مستقیم برگشت سمت بهناز. این‌بار با لحنی که توش قشنگ عصبانیت موج می‌زد گفت:
- بهناز خفه شو!
یعنی کاش بودید و قیافه بهناز رو می‌دیدید! بعد رو به من یه ابروش رو داد بالا و گفت:
بهراد: اون وقت چرا نمی‌خوری!؟
یه نگاه به عمو که اصلاً عین خیالشم نبود کردم و گفتم:
- آقا بهراد... .
نذاشت ادامه بدم و با لحن متعجبی گفت:
- آقا بهراد!؟
یه نگاه بهش کردم و گفتم:
- بله می‌گفتم، آقا بهراد به قول عمو برای. جبران زحماتش... .
یه نیشخند زدم.
- باید اینجا کلفتی کنم! آقا بهرادم برای این گفتم چون خانم... .
به بهناز اشاره کردم.
- خوش‌شون نمیاد من خودمونی بشم.
زن عمو که رنگ از روش پریده بود با مِن و مِن گفت:
- اِه، آیدا جان عزیزم این حرف‌ها چیه بیا سر سفره!؟
عمو هم که مثل زن عمو ترسیده بود حرفش رو تایید کرد. یه نگاه متعجبی به اون دو کردم و گفتم:
- زن عمو من علاقه‌ای ندارم که با بالا سری‌هام سر یک سفره بشینم، بعدش هم من کی سر سفره با شماها نشستم!؟
عمو چشم‌هاش رو از حدقه در آورد و به من نگاه کرد انگار داشت تهدیدم می‌کرد. با صدای لرزون فقط اسمم رو با غیظ صدا زد. با گیجی بهشون نگاه کردم بعد چشمم افتاد به بهراد که سرخ شده بود. اون که، هم متوجه گیجی من از این اخلاق عمو اینا، هم متوجه ترس اونا شده بود یک نیشخندی زد و گفت:
- پس که این‌طور!
عمو زود و با استرس رو به بهراد گفت:
- بهراد باباجان صبحونت رو بخور باهم حرف می‌زنیم.
بهراد نگاه تندی به عمو کرد، ولی سعی کرد احترام نگه داره:
- تموم کن بابا، حرف؟ حرفی نمونده! روشن کردن تکلیف مونده!
من که دیدم جمع‌شون خودمونیه با اجازه‌ای گفتم که برم سراغ کارهام ولی همین که با اجازه گفتم، بهراد با عصبانیت داد کشید:
- کجا!؟
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

mah_banoo

7,000
پسندها
135
امتیاز
موسس وب سایت
پرسنل مدیریت
مؤسس وب سایت
سرپرست بخش
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,599
راه‌حل‌ها
20
مدال‌ها
13
محل سکونت
آذربایجان شرقی
وب سایت
forum.patoghroman.xyz
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #5
نگاهش کردم یه حالت غم و عصبانیت تو چشم‌هاش بود. وقتی چشمم به نگاه‌های ترسیده بقیه افتاد ناخودآگاه منم ترسیدم و با صدای لرزونی گفتم:
- چیزه... یعنی... ی... میرم... سر... اغ... کارام.
یه تا ابروش رو داد بالا و از رو صندلی بلند شد دقیق تو یک قدمیم وایستاد و دم گوشم گفت:
- کار!؟ پس اینا اینجا چه غلطی می‌کنند؟
منظورش ملوک، سیما، پریسا بود. تا اومدم حرف بزنم سیما که آب میوه آورد بود، دست پاچه پرید وسط:
- آقا به خدا خانم ( زن عمو ) گفتند ایشون کارای نظافتی خونه رو انجام میدن.
بدون این‌که ازم فاصله‌ای بگیره به سمت زن‌عمو اینا برگشت. به نیم‌رخش نگاه کردم، نمی‌دونم کی! ولی من و یاد شخص مبهمی می‌اندازه. عمو و زن‌عمو اومدن طرف بهراد، زن‌عمو درست بهراد رو کشید که بهراد فریاد زد:
- یعنی یک درصد با خودتون فکر نکردین چه بلایی سرتون میارم؟
زن‌عمو رنگش شده بود گچ دیوار:
- این‌طور داد نکش ببینم! بیا بریم صحبت می‌کنیم.
بهراد رو به سمت اتاقش می‌بردن؛ عمارت سه تیکه بود که تیکه وسط از طریق دوپله نمادین به تیکه‌های چپ و راست متصل بود، عمو به قدری ترسیده بود که پله رو ندید و کم بود کله پا شه، ولی بهناز نگهش داشت و همشون رفتن تو اتاق؛ شونه‌ای بالا انداختم انگار دیوونه بود طرف! خوب به تو چه؟ دلم نمی‌خواد بخورم عجبا!
نمی‌دونم چقدر گذشت که دیدم همشون از اتاق اومدن بیرون و رفتن اتاقای خودشون، به ده دقیقه نکشید شال و کلاه کرده اومدن بیرون، با صدایی آروم پرسیدم:
- اینا این ساعت کجا رفتند!؟
با صدای بهراد اونم پشت سرم دومتر پریدم:
- رفتند سراغ بعضی از کارهای من!
یه چپکی نگاهش کردم:
- آهان!
پسره بیشعور نمی‌گه یهو میاد پشت آدم طرف سکته می‌کنه نگاهش کن انگار از دماغ فیل افتاده.
بهراد رفت روی مبل نشست و با کانال‌های تلوزیون ور می‌رفت که متوجه دست من شد با تعجب و نگرانی گفت:
- خودکشی کردی؟!
از لحنش حرصم گرفت من همیشه از ترحم بدم می‌اومد، حس می‌کردم داره بهم ترحم می‌کنه:
- نه‌ خیرم دیوونه نیستم که.
از لحنم خنده‌ش گرفت ولی خودش و نگه داشت و با چشم به دستم اشاره کرد:
- پس دستت چی شده!؟
ای خدا با این لحنش من و سگ می‌کنه با حرص گفتم:
- از خواهرت بپرس.
بهراد به تای ابروشو داد بالا و به ملوک نگاه کرد. ملوک گفت:
- والله آقا بهناز خانم زدن شیشه آینه‌شون رو شکستند بعد به آیدا گفتند ( وقتی گفت آیدا بهراد اخماش رفت تو هم) که برو تمیز کن وقتی آیدا رفت هولش داد و... .
نذاشتم ادامه بده و گفتم:
- برو برای آقا چایی بیار!
بهراد با حرص بهم نگاهی انداخت اومدم از پیشش برم که دستمو کشید پرت شدم کنارش روی مبل بعد به ملوک گفت:
- نمی‌خورم.
ملوک که از این حرکت بهراد ترسیده بود زود گفت:
- باشه آقا.
بهراد با اخمی که به نظرم خیلی‌ هم بهش می‌اومد گفت:
 
آخرین ویرایش:

mah_banoo

7,000
پسندها
135
امتیاز
موسس وب سایت
پرسنل مدیریت
مؤسس وب سایت
سرپرست بخش
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,599
راه‌حل‌ها
20
مدال‌ها
13
محل سکونت
آذربایجان شرقی
وب سایت
forum.patoghroman.xyz
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #6
- ملوک دیگه نشنوم آیدا رو خالی صدا کردی! آیدا خانوم، مفهوم بود!؟
هرکس رو دعوا کنند حتماً ناراحت میشه، ولی ملوک لبخند از ته دلی زد و با ذوق گفت:
- بله آقا شرمنده.
بهراد هم لبخندی زد و ملوک زیر ل*ب یه چیزی گفت، اصلاً اینا سیم‌هاشون قاطی زده، برای این‌که رو مخش راه برم با نیشخند گفتم:
- مادرتون برخورد می‌کنند.
یه نگاهی بهم کرد و دستم رو محکم‌تر گرفت، نگاهش بوی دلتنگی می‌داد. با تحکم گفت:
- از این به بعد من میگم چی، چی بشه مفهوم بود؟!
سرتق بودم دوست داشتم باهاش دهن به دهن بشم ولی هنوز کامل نمی‌شناختمش. سرم رو به نشونه آره تکون دادم. شصتش رو روی گیجگاهش گذاشت و مالید، انگار سرش درد می‌کرد بهم نگاهی انداخت انگار بغض داشت گفت:
- برو اتاقت.
دیدم حالش خوب نیست. پس لجبازی رو کنار گذاشتم،رفتم سمت در حیاط که دادی زد:
- گفتم برو اتاقت.
ترسیدم و برگشتم سمتش و با حرص گفتم:
- خب منم دارم میرم!
از جاش بلند شد و با حیرتی که تو قیافه‌ش موج می‌زد نالید:
- مگه اتاقت کجاست!؟
از پنجره نشون دادم:
- اوناها اون اتاق ته باغ.
با کلافگی دستی به موهاش کشید و بالا دادشون، گفت:
- بیا بریم اتاقتو ببینم.
یکم فکر کردم ببینم لباس‌های ممنوعه‌م رو تو اتاق انداختم یا نه!؟ انگار فکرمو خونده بود که گفت:
- برو منم یه چند دقیقه دیگه میام.
باشه‌ای گفتم و سریع رفتم یه دستی به اتاق کشیدم.

***

بعد از چند دقیقه صدای در اتاقم اومد، بفرماییدی گفتم که بهراد وارد اتاق شد، وارد شدنش همانا و قفل شدن پاهاش رو زمین همانا؛ هرچی می‌گذشت سیاه‌تر می‌شد با خودم گفتم الانه که سکته کنه بد مرگش رو بندازن گردن من ذلیل شده. همش زیر ل*ب باخودش یه چیزایی می‌گفت، به خدا که این دیوونه بود! درسته اتاقم نم داشت و کوچیک بود، بوی بدی هم می‌داد! ولی خوب خدایی خوشگل چیده بودمش که اینا به چشم نیاد، پس این چش بود؟
دستی به صورتش کشید، کلافه بود یا دیوونه رو دیگه خدا می‌دونه، با صدایی که حس کردم تموم درد عالم رو توش ریخته گفت:
- از کی این‌جا رو بهت دادن؟
لحنش ترحم داشت؟ نمی‌دونم ولی غرورم رو نشونه گرفته بود، بغض اومد به سراغم! دستام مشت شد و صورت سفیدم صد در صد قرمز:
- از وقتی وارد این خونه شدم، فکر کنم چهارده سالم بود.
چشماش رو به چشمام دوخته بود، نمی‌دونم ته چشماش چی داشت، ولی آشنا بود! مطمئنم یکی شبیهش رو دیدم، شایدم خودش رو تو بچگیم دیدم! چشماش دودو می‌زد، قرمز بود و وحشتناکش کرده بود.
بازم داشت با خودش حرف می‌زد، چه مرگش بود؟ عجبا! دیگه داشت رو مخم می‌رفت ترجیح دادم با صدای خوشگلم از فکر درش بیارم:
- میگما! آهای؟ هستی؟
بالاخره به خودش اومد ( صلوات ) سرش رو تکونی داد:
- چیزی گفتی؟
نشستم رو تخت و اون بالا سرم وایستاده بود، اشاره کردم به صندلی رو به روی میز آینه قدیمیم:
- بالاسرم فاتحه نده برو بشین اونجا. اهم می‌خواستم بگم من فقط اسمتو با عکساتو دیدم، اصلاً تا حالا کجا بودی!؟ چند سالته؟!
خنده‌اش گرفت، از پروئیم بود یا لحنم نمیدونم! هنوزم نتونستم لحنم رو درست کنم کلا تو عالم بچگیم گیر کرده بودم، دستش رو دور لبش کشید:
- برات تعریف می‌کنم، فعلاً باید بگم وسایلتو بیارن اتاق بقلی من.
با این حرفش انگار برق سه فاز بهم دست داد، پر شدن چشمام دست خودم نبود! این اتاق دور از اون خانواده بود و تنها محلی که توش آرامش داشتم! نباید ازم بگیرتش. با ترسی که تو وجودم نشسته بود گفتم:
- نه تو رو خدا حوصله کنایه‌های عمو اینا رو ندارم. این‌جا دور از اوناس آرامش دارم توش!
با یادآوری این‌که بهراد پسر اوناس کوبوندم تو دهنم دو دستی، خاک دو عالم تو سرم، جلو پسرشون غیبتشونو می‌کنم.
بهراد با لحنی باهام صحبت کرد، که یه لحظه بابام اومد جلو چشمم! لحنش مثل بابام بود محکم! بوی محبت می‌داد! ولی در این میان یه چیزی تو مغزم عربده می‌کشید؛ این لحن و تو زندگیم یکی دیگه هم داشت! مطمئنم!
- دیگه کسی باهات کاری نداره! ینی حق نداره باهات کاری داشته باشه.
 
آخرین ویرایش:

mah_banoo

7,000
پسندها
135
امتیاز
موسس وب سایت
پرسنل مدیریت
مؤسس وب سایت
سرپرست بخش
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,599
راه‌حل‌ها
20
مدال‌ها
13
محل سکونت
آذربایجان شرقی
وب سایت
forum.patoghroman.xyz
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #7
نتونستم جلوی اشکام رو بگیرم، دلم بابام و می‌خواست! دلم اون شخصی که مغزم داره فریادش می‌زنه و یادم نمیاد کیه رو می‌خواد؛ بی‌پناه بودم، کسی رو نداشتم مراقبم باشه، ده ساله تو زندگیم همیشه خودم هواسم به خودم بود و هست، حالا یکی پیداش شده که می‌گه نگران نباش؟
فقط یک کلمه از لبام خارج شد: « ممنونم! »
بهراد کلافه‌تر شد، دوبار دستاش بالا اومد تا اشکام رو پاک کنه ولی مشت شد دستاش! یهو از اتاق زد بیرون، از پنجره نگاهش کردم، تو باغ راه می‌رفت و به سنگای فرضی لگد می‌زد؛ هی دستش رو داخل موهای قهوه‌ای رنگش چنگ می‌کرد، می‌تونم قسم بخورم اگه نبودیم یک دادی می‌کشید عمارت رو سرش خراب شه! چش بود؟ ای بابا فضولیم گول کرد خوب.
ملوک خانم به سمت بهراد رفت، نمی‌دونم چی بهش گفت و نفهمیدم بهراد چی بهش گفت که مثل ابر بهار زد زیر گریه، و بهراد با اخم‌های درهم از کنارش گذشت. لحظه آخر برگشت سمتش و چیزی گفت و دوباره به راهش ادامه داد و وارد عمارت شد.

***

رفتم تو اتاق جدیدم، آخیش از اون اتاق نم‌دار که کلی جک و جونور توش بود اما منبع آرامش بود جدا شدم؛ عجیب‌ترین چیزی که شنیدم این بود خودشم از زبون بهراد که دیگه نیاز نیست کار کنم، اگه می‌دونستم قراره بعد از برگشتن بهراد این همه خوشبخت‌بشم که شب و روز دعا می‌کردم برگرده. به‌به، عجب اتاق بزرگ و دلبازی، وایی تراس داره! من عاشق تراسم، وقتی رو تراس میری، باغ انگار زیر پاته.
همین‌طور به فکر اتاق بودم که یهو فکرم رفت سمت مکالمه‌ای که با بهراد داشتم، یعنی چی رو قراره بهم بگه اوف می‌مرد الان بگه!؟ ساعت نه شب بود و من تازه کار اتاقم تموم شده بود از بهراد اجازه گرفته بودم که بذاره اتاقمو خودم تمیز کنم آخه گفته بود دیگه دست به سیاه و سفید نزنم. داشتم با وسایل ور می‌رفتم که صدای در حواسمو پرت کرد:
- بله!؟
پریسا: خانم بفرمایید شام غذا خنک میشه!
از جام بلند شدم و به سمت میز آینه صدفی رنگم رفتم:
- اومدم.
آخی طفلی‌ها دیگه حتی اجازه ندارن منو به اسم صدا کنند. البته خودشون که از این موضوع خوش‌حالند و ذوق می‌کنند! چرا؟! یه کاسه‌ای زیر نیم کاسه‌س. رفتم پایین که دیدم بهراد صندلی کناریشو عقب کشید. این یعنی پیش اون بشینم منم اطاعت کردم و پیشش نشستم.
بهراد: بهناز جان من نه وقتشو دارم نه حوصلشو به آیدا جان بگو کمکت کنه!
آیدا جان؟! آقا من جنبه ندارم ماجرا چیه!
بهناز: آخه، آیدا؛ آیدا!؟ کمکم می‌کنی امسال توی کنکور قبول‌شم!؟
این چقدر مودب شده!؟ بایه لبخند مهربونی گفتم:
- حتماً!
[صدای درون: خاک تو سرت این همه عذابت داد!
- من آدم کینه‌ای نیستم!
صدای درون: خاک تو اون گورت.
- خفه بابا!]
بهناز یه نیشخندی زد و تو چشمام نگاه کرد:
- واقعاً ممنونم.
معلوم بود از ترس بهراد با من درست صحبت می‌کنه وگرنه... .
بهراد: البته تو اول باید به درس و دانشگاهت برسی بعد به درس بهناز شیرفهم شد!؟
به من و بهناز نگاه کرد که هر دو هم زمان گفتیم:
- بله.
واقعاً الان این شیرفهم شد این وسط چی بود!؟ بهراد صاف نشست و لبخند کجی با دیدن قیافه بهناز به صورتش اومد:
- خوبه.
اگه این یه کاره‌ای بود چی می‌شد البته شایدم باشه من که اصلاً نمی‌دونم کیه! ولی ریاست بهش میاد چون هم نظم و انظباط براش مهمه، هم با جذبه‌‌س! غذا فسنجون بود و منم که عاشق فسنجون، ولی نمی‌تونستم کنار عمو اینا غذا بخورم، اصلاً انگار غذا بهم دهن کجی می‌کنه، کنار اون‌ها. کمی سالاد برگ کلم کشیدم تو بشقابم و خودم رو مشغول کردم که بهراد به سمتم متمایل شد و چشم‌های قهوه‌ای رنگش رو قفل چشم‌هام کرد:
- تو که عاشق فسنجونی، چرا نمی‌خوری؟!
حس می‌کردم مغزم داغ کرده، لعنت به این مغز که گذشته رو به آب روون داده تا با خودش ببره، یعنی این پسر کجای گذشته منه که درموردم همه چی رو می‌دونه:
- کی گفته دوست دارم؟!
بهناز سرش رو بلند کرد و تو چشام نگاه کرد، چشم‌هایش برق خاصی داشت:
- می‌دونیم لیاقت خوردن چنین غذاهایی رو نداری!
بغض گلوم رو فشار داد ولی خفه خون گرفتم، صدای داد عمو و زن‌عمو اومد و پشت بندش بهراد از جاش بلند شد، دستش رو روی میز گذاشت و به طرف بهناز که رو به روش بود خم شد:
- بهتر نیست یادت بیاد کدوم قبرستونی زندگی می‌کردی و اینجا خونه کیه؟!
بهناز از جاش پا شد و از لا دندون‌های قفل شدش گفت:
- یادم نرفته از کجا اومدم! ولی اینم می‌دونم اینجا خونه داداش بهرادمه!
بهراد رو کشیده و تاکیدانه گفت که بهراد نیشخندی زد:
- پس تو مخت فرو کن هرچی که مال منه، مال آیداست!
منی که تا اونجا داشتم دهن باز به این دوتا نگاه می‌کردم، با این حرف بهراد مثل برق گرفته‌ها سیخ نشستم، یعنی چی مال منه؟! تا خواستم همه چی رو یک دور مرور کنم، صدای بهناز پروند:
- پس بگو ما اینجا اضافه‌ایم!
این‌بار زن‌عمو پرید وسط:
- نه مامان‌جان منظور داداشت... .
بهراد نذاشت ادامه بده:
- نه گلناز خانم، دقیقاً منظورم همینه! اگه حد خودتون رو ندونستین شک نکنید جاتون همون قبرستونیه که ازش اومدید!
عمو چشماش رو گرد کرد و مثلاً خواست جلو من جذبه‌ای نشون بده:
- هی، ببین دورت کیا نشستن! بفهم پیش کیا چی میگی!
منظورش من بودم، بهراد به صندلی میز نهارخوری لم داد؛ پا شدم که برم ولی بهراد دستم رو کشید:
- نفهمیدم چی شد آقا محسن ( عمو ) دقیقاً به کی گفتی هی؟!
رنگ از روی عمو پرید، انگار فکر این رو نمی‌کرد:
 
آخرین ویرایش:

mah_banoo

7,000
پسندها
135
امتیاز
موسس وب سایت
پرسنل مدیریت
مؤسس وب سایت
سرپرست بخش
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,599
راه‌حل‌ها
20
مدال‌ها
13
محل سکونت
آذربایجان شرقی
وب سایت
forum.patoghroman.xyz
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #8
- پسرم... .
بهراد با همون نیشخندی که کنج لبش بود میانه حرف عمو اومد:
- از کی شدم پسرت؟!
عمو دستش رو به سر کچلش کشید، کلافه شده بود، هنوز دستم تو دست بهراد بود، حس خوبی داشتم انگار یه پناهگاه پیدا کرده بودم، یه حامی که همه جوره پشتم بود! عموچشم‌هاش رو به چشم‌هام قفل زد:
- از همون اول!
بهراد بلند خندید:
- نه بابا؟! به بهزادم پسرم می‌گفتی؟!
عمو از جاش بلند شد و فریاد کشید:
- مجبور بودم زبون نفهم، چرا نمی‌فهمی؟!
نمی‌دونستم درباره کی حرف می‌زدن، ولی اسمش برام آشنا بود! اصلاً از وقتی بهراد رو دیدم حالم یه جوریه، مطمئنم تو گذشته فراموش شده‌ام جای بخصوصی داره. بهراد دستم رو ول کرد و از جاش بلند شد، مثل عمو صداش رو انداخت رو سرش:
- برادرت چی؟! مگه بهش نمی‌گفتی داداش؟!
یه حس بدی تو وجودم رخنه کرد، حس می‌کردم درمورد بابام حرف می‌زنه، ملوک و سیما و پریسا همشون با ترس به دعوای پدر و پسر نگاه می‌کردن و من هم میخ بهراد شده بودم که یهو بهناز با جیغ و گریه به سمت من حمله‌ور شد و هلم داد:
- ای لعنت به تو که همه دعواها سر توئه!
تموم شدن این حرفش مساوی شد با یه تو دهنی خوردن از بهراد، از دهن بهناز خون می‌اومد، بهراد، بهناز رو به دیوار چسبوند و از لای دندون‌های چفت شده‌اش گفت:
- نحس تویی هستی که هنوز با آرش داری می‌گردی، نحس اون مادریه که توی کثیف رو بزرگ‌کرده، نحس اون آقا محسنیه که به برادر و پسرش رحم نکرده! بازم بگم؟!
بهناز نیشخندی زد و تو چشمای بهراد خیره شد:
- یادت نره، هرکی هم باشیم، تو هم بچه همینایی!
زن‌عمو جیغی کشید:
- خفه شو بهناز!
حال بهراد سرجاش نبود، همه ترسیده بودیم! هر لحظه فشار دست بهراد بیشتر می‌شد؛ نمی‌دونم چی شد، ولی یه حسی من رو می‌کشوند سمت بهراد، حس عجیبی بود انگار داشت عربده می‌کشید که اون مرد بهت نیاز داره! انگار می‌گفت تو گوشه‌ای از وجود اون پسری! هر حسی بود، شیرین بود، انگار خود گذشته‌ام بود، یا شاید هم وجود گم شده‌ام بود!
صورتم خیس از اشک بود، دستم رو گذاشتم روی بازوی بهراد، ناخودآگاه فشار دستاش از روی بهناز کم شد و سرش رو به سمتم برگردوندی:
- ولش کن، مرد!
چشم‌هاش بغض داشت، نم‌دار بود! با صدایی که بغض‌آلود بود نالید:
- راست میگی، من بچه همونام که زندگیم رو ول کردم میون گلّه گرگ‌ها!
ملوک خانم با شنیدن این حرف بهراد زد زیر گریه و به س*ی*نه‌اش کوبید، یکی رو نفرین می‌کرد.
بهراد به سمت اتاقش رفت، سکوتی تو سالن پذیرایی حاکم بود و گه‌گاهی صدای فین فین کردن بهناز و گلناز میومد.
به سمت حیاط رفتم و روی تاپ زیر درخت نشستم، به ماه خیره شدم که ستاره‌ها دورش رو احاطه کرده بودن، ناخودآگاه تصاویری در ذهنم جون گرفت و مثل فیلمی پخش شد:
( - دخترم کجایی مامان؟!
- جونم مامانی؟!
- الهی من به قربون فرشته خودم بگردم که داره عروس میشه!
- خدا نکنه مامانی، مامانی ببین ماه رو! چقدر خوشگل امشب می‌درخشه!
- مامان فدات شه، تو هم قراره فردا مثل ماه تو لباس عروسیت بدرخشی! )
دردی سرسام‌آور تو مغزم پیچید، هیچی یادم نمی‌اومد بازهم تصاویر گنگ و صداهای آشنایی که نمی‌دونم مال کی بود، روی زمین نشستم و از ته دل گریه کردم، دلم مامان و بابام و می‌خواست، چرا فوت کرده بودن؟! چرا هیچ‌کس از نحوه فوتشون چیزی نمیگه؟! چرا من هیچ فامیلی ندارم؟! چرا عمو اینا می‌تونستن با فامیل بگردن ولی من نه؟! چرا هیچ‌کس من رو نمی‌خواد؟!
حس خفگی داشتم، سرم داشت نابود می‌شد! کم‌کم گریه‌هام به هق‌هق تبدیل شد، که با رفتن تو آغوش یکی انگار آرام‌بخشی قوی بهم تزریق کردن. در اون لحظه برام مهم نبود نامحرمه، در اون لحظه هیچی جز عطر آشناش که قلبم رو به ریتم میاره برام مهم نبود، حتّی نمی‌خواستم بدونم کیه، فقط اون حس آرامش و می‌خواستم! صداش برام مثل ملودی بود:
- چرا چشم‌هات شده ابر بهار؟! می‌دونی برای هر قطره اشکت قلبم و می‌ذارن تو آتیش و در میارن؟!
سرم رو به س*ی*نه‌اش بیشتر فشار دادم:
- می‌ترسم بپرسم کی هستی و ازت دور شم! ولی از یه طرفم ترسی تو وجودمه که همش داد می‌زنه، نیمه گمشده وجودم که سال‌هاست با گذشته‌م گم شده، تویی!
نرم سرم رو بوسید و دم گوشم نجوا گونه گفت:
- نمی‌دونم تو زندگیت چه جایگاهی داشتم، ولی بدون نیمه وجود سهله تو کل وجود منی آیدا!
اشک‌هام بیشتر شد، مثل بچه‌ای که بعد دو روز مامانش رو می‌بینه با بغض تکه، تکه نالیدم:
-پس... زمان... ن‌هایی... که... اذیتم... می‌کردن... کجا... بودی.
بیشتر من رو به خودش فشار داد:
- ببخش من رو آیدا! ببخش من رو قلب من! دیگه تنهات نمی‌ذارم! دردم و با گریه‌هات بیشتر نکن! به جان خودت که عزیز‌ترینمی مجبور بودم دور از تو باشم.
بچه شده بودم، آروم نمی‌گرفتم، شایدم بهانه‌گیر شده بودم؛ نمی‌دونم فقط می‌خواستم نازم رو بکشه:
- منم... می‌بردی... نمی‌ذاشتی... بمونم... مگه... نمی‌گی... برات... مهم... بودم؟!
- بودی، نه! هستی! تو وجود منی آیدا! به خدا قسم جبران می‌کنم! نمی‌ذارم هیچ‌کدومش تو یادت بمونه!
چشمام سنگین شده بود و آغوش بهراد برام آرامش، کجای زندگیم بود رو نمی‌دونم، ولی این‌که تپش قلبم به وجودش مربوطه رو خوب فهمیدم.
 
آخرین ویرایش:

mah_banoo

7,000
پسندها
135
امتیاز
موسس وب سایت
پرسنل مدیریت
مؤسس وب سایت
سرپرست بخش
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,599
راه‌حل‌ها
20
مدال‌ها
13
محل سکونت
آذربایجان شرقی
وب سایت
forum.patoghroman.xyz
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #9
***

با صدای آلارم گوشیم از خواب پاشدم. رو تختم بودم و با یادآوری دیشب، کم بود از خجالت بمیرم! کمی با خودم کلنجار رفتم و آخرش دیگه کم آوردم و تصمیم گرفتم اصلا به روی خودم نیارم ماجرا رو، اتاقی که بهراد بهم داده بود طبقه دوم عمارت بود، عمارت خودش سوبلکس بود و طبقه سوم بیشتر جنبه وسایل تفریحی مثل میز بیلیارد داشت. توی هر اتاق یک سرویس بهداشتی به همراه حمام بود، و به نظر من این خودش یک نکته مثبت بود و برای دستشویی رفتن خصوصاً مواقعی که از خواب بیدار می‌شی نیاز نبود مسافطی رو طی کنیم، به سمت دستشویی که تو اتاقم بود رفتم و دست و رویی تازه کردم؛ خواستم یه لباس ساده بپوشم، ولی یک حسی مانع این می‌شد که جلوی بهراد ساده باشم، با این‌که خجالت می‌کشیدم ولی دلم می‌خواست پیشش بهترین باشم! به خودم رسیدم تاپ و شلوارک سبزم و پوشیدم و رفتم پایین فقط بهراد بیدار بود با سلام من سرش و به سمتم چرخوند و با لبخندی بهم سلام کرد رفتم پیشش نشستم و مشغول تلوزیون دیدن شدم. با صدای گوشیم چشم از تلوزیون برداشتم یلدا دوستم بهم اس داده بود ( آیدا امروز میای بریم خرید برای دانشگاه؟!) اس دادم (بهت میگم).
از جام بلند شدم و به سمت آشپزخانه رفتم. آشپزخانه کلاً با یک در از سالن پذیرایی عمارت جدا می‌شد، کل طبقه پایین و تقریباً می‌شد به سه قسمت تقسیم کرد، یک قسمت که مال مبل‌های سلطنتی و مخصوص مهمان بود و قسمت دیگه‌اش که بهراد نشسته بود. مبل‌های راحتی چرم مشکی رنگ و ال ای دی بود و قسمت سوم هم میزنهارخوری بود.
چایی ساز رو روشن کردم و به سمت بهراد رفتم و روی مبل کناریش نشستم و به تلویزیون که داشت شبکه خبر رو نشون می‌داد چشم دوختم. ساعت هشت صبح بود و طبق معمول همه خواب! باید از بهراد برای رفتنم به خرید اجازه می‌گرفتم؛ آخه گفته بود از این به بعد هر کاری می‌خوای بکنی اول به من بگو.
نگاهی بهش انداختم. ابروهاش جذاب و به نظرم دلنشین مثل چتری روی چشم‌هاش سا‌یه انداخته بود و مژه‌های بلندش انگار محافظ چشم‌هاش بودن. بعد از کمی کلنجار رفتن با صدایی که انگار از ته چاه در اومد صداش زدم:
- بهراد؟
یه نیم‌نگاهی بهم کرد و گفت:
- بله؟
یکم چشم‌هام رو ریز کردم، البته این کلاً دست خودم نبود؛ وقتی فضولیم گل می‌کنه، چشم‌هام ریز میشه، آخه وقتی با ل*ب‌تاپش کار داره چرا تلویزیون رو روشن کرده؟ اصلاً این داره تو اون ل*ب‌تاپ چی‌کار می‌کنه که چشم ازش بر نمی‌داره؟!
(صدای درون: جای فضولی کردن اجازه‌ت رو بگیر!)
واقعاً گاهی نیازه به صدای درون گوش داد.
- من امروز می‌خوام با دوستم یلدا برم بیرون.
بالاخره یه چیز باعث شد سر از اون لپ‌تاپ بر داره. به سمتم برگشت، یه تای ابروش رو بالا داد و گفت:
- برای چی؟!
یه نفس عمیق کشیدم تا هیجان درونم رو خفه کنم که هی داشت عربده می‌کشید قبول نمی‌کنه.
- خرید برای دانشگاه.
قیافه متفکری به خودش گرفت و دستی به موهای خوش‌حالت لختش کشید.
- ساعت چند؟
استرس و بی‌خیال شدم و سریع گوشی رو گرفتم دستم.
- بذار ازش بپرسم.
منتظر نگاهم می‌کرد که به یلدا زنگ زدم.
- سلام الاغ!
مثل همیشه از شنیدن صدای پر انرژی یلدا لبخندی به لبم اومد و نیشم تا بناگوش باز شد:
- به‌به سلام گاو من!
چشم‌های بهراد چهار تا شد. خب به من چه مثل آدم حرف نمی‌زنه که مثل آدم باهاش حرف بزنم.
- بی‌شعور.
خودم و روی مبل ول دادم و انگار که اصلاً حضور بهراد رو فراموش کرده بودم.
- خفه بینیم، ساعت چند می‌ریم؟!
یلدا جیغی کشید. اصلاً این بشر آدم نمی‌شه که! نمی‌گه مخاطب پشت گوشی کر می‌شه.
- اِه، از قرنطینه نجات پیدا کردی؟
یه پوفی کردم و گفتم:
- حالا واست می‌گم، ساعت چند؟
همیشه خوشم میومد دوهزاریش زود می‌افته. فهمید نمی‌تونم حرف بزنم گفت:
- چهار خوبه؟
رو به بهراد گفتم:
- چهار خوبه؟
سرش رو به نشونه آره تکون داد و گفت:
- آره ولی تا هفت.
چشم‌هام از ذوق برق زد.
- شنیدی یلدا؟
یلدا با ذوق گفت:
- آره ولی اون صدا خوشگله کی بود؟!
دوباره پوفی کردم.
- گفتم که می‌گم برات.
- باش چهار جلوی درتونم.
- باش بای.
گوشی و قطع کردم که بهراد گفت:
- با کی می‌رید؟
چهار زانو به سمت بهراد روی مبل نشستم.
- با ماشین یلدا؛ البته سودا و یسنا هم باهامون میان.
بهراد ل*ب‌تاپش رو روی میز عسلی روبه‌روش گذاشت.
- اوکی. راستی تو رانندگی بلدی؟
با کنایه گفتم:
- من؟ معلومه! آخه پنج‌ تا ماشین تا الان خریدم و همشونم می‌رونم.
از کنایه‌ام خنده‌ش گرفت و گفت:
- از این به بعد یکی رو می‌یارم بهت آموزش بده بعدش مستقیم میری واسه آزمون.
جوری سرم رو بلند کردم که رگ‌های گردنم گرفت:
- برای چی؟
با تعجب نگاهم کرد و بعد اونم مثل من با کنایه گفت:
- نکنه دانشگاه می‌خوای با سرویس مدرسه بری؟
از لحنش زدم زیر خنده که خودشم خنده‌ش گرفت. گفتم:
- چشم.
دستش و روی شکمش گذاشت و نالید:
- راستی گلناز اینا ساعت چند پا میشن؟
یه نگاهی به ساعت کردم.
- امروز جمعه‌اس زود زودش یازده، دیرش سیزده.
چشم‌هاش از حدقه بیرون پرید و بازم نالید:
- اوه! این‌طور که من از گشنگی می‌میرم!
خندیدم و گفتم:
- خدا نکنه!
به آشپزخانه رفتم تا میز صبحانه رو آماده کنم که بهراد هم اومد. نیمرو درست کردم و چایی رو هم بهراد ریخت. روی میز نشستیم و دو نفره با هم صبحانه رو خوردیم.
 
آخرین ویرایش:

mah_banoo

7,000
پسندها
135
امتیاز
موسس وب سایت
پرسنل مدیریت
مؤسس وب سایت
سرپرست بخش
تاریخ ثبت‌نام
2021/10/07
نوشته‌ها
1,599
راه‌حل‌ها
20
مدال‌ها
13
محل سکونت
آذربایجان شرقی
وب سایت
forum.patoghroman.xyz
  • نویسنده موضوع
  • مدیرکل
  • #10
ساعت ده صبح بود و سرمای هوا نشان از نزدیک شدن ماه پاییز رو می‌داد.
تکرار سریال آمین و داشتم می‌دیدم که با شنیدن صدای پای بهراد به سمت پله‌ها برگشتم. وقتی می‌دیدمش یه حس قشنگ بهم دست می‌داد، یه هیجانی بهم می‌داد و آرامشی هم به روحم تزریق می‌کرد. تیپ اسپرت سرمه‌ای رنگی زده بود که عجیب به پوست روشنش می‌اومد و تضاد جذابی رو به وجود آورده بود. وقتی از پله‌ها پایین اومد متوجه لباسی که زیر کتش پوشیده بود شدم، انگار حس مادرانه‌ای که نگران بچه‌اش می‌شه تو وجودم ریشه کرد؛ درسته هنوز پاییز نشده بود ولی هوا سرد شده بود و ممکنه مریض شه. خواستم جلو خودم رو بگیرم و بهش چیزی نگم ولی نتونستم و حس مادرانه‌ام بر این خجالت پیروز شد. با اخمی که از نگرانی بود به سمتش رفتم. همه حواسش پی گوشیش بود. با نزدیک شدنم چشم از گوشی بیرون کشید. با دیدن اخمم یه تای ابروش رو بالا داد.
- اوه‌اوه! خانم زخمی‌مون نکنی!
تا اومدم جواب بدم، صدای ملوک حواس جفتمون رو پرت کرد.
- ای وای! آقا شرمنده یادم رفته بود شما صبح زود پا می‌شید، خواب موندم بذارید صبحانه براتون بیارم بعد برید.
لبخندی از این همه دست پاچگیش رو لبام نشست.
- ملوک جون خیالت راحت نذاشتم پسرعمو گشنه بمونه.
بهراد که تا الان لبخندی رو لبش بود با آخر حرفم اخمی به صورتش نشست‌.
- ملوک جان صبحانه خوردم، شما برو صبحانه بخور.
ملوک سری تکون داد و رفت. بهراد با اخم نگاهی بهم انداخت. بیا خوبه ما طلبکار بودیم!
- اولاً دیگه بهم پسرعمو نمی‌گی، بهراد صدام کن. دومن اخم‌هات چرا تو هم بود؟
یک لحظه ناخودآگاه دستم رفت سمت تیشرتش و با انگشتام کشیدمش.
- این چیه پوشیدی؟
بهراد با یه طرز خاصی نگاهم می‌کرد. خواستم آروم لباسش رو ول کنم که با دستش، دستم رو گرفت. تو چشمام نگاه کرد؛ انگار می‌خواست با چشم‌هاش برام حرف بزنه. چشم‌هاش برام آشنا بود، حتی آشنا تر از خودم. باز حس نفس تنگی بهم دست داد و بدنم انگار یخ کرد. زیر ل*ب زمزمه کردم:
- کجای این گذشته لعنتیمی؟...
با گرمی روی دستم انگار برقی از تنم گذشت و باز هم فیلم‌هایی جلو چشمم پخش شد.
‌‌‌‌ ***
- خانمم چقدر قشنگ شده!
- وای عشقم چقدر خوشگل شدی!
- آخ من بگردم به دورت که این قدر تو لباس عروس می‌درخشی. امروز قراره چشم‌ بترکونی‌ها!
- پس چی؟ من پیش تو باشم و این قدر جذابیت نداشته باشم؟!
- اینجا شیطونی می‌کنی آخه؟ کار دست جفت‌مون بدم؟
‌‌‌‌‌‌ ***
با صداهای نگران بهراد همه صداها و تصاویر از جلو چشم‌هام محو شدن. صدای ملوک رو واضح می‌شنیدم:
- آقا دکتر گفته بود زمان‌هایی که خاطرات به ذهنشون بیاد این حالت براشون اتفاق می‌افته.
صدای بهراد کلافه بود. با حرص داد زد:
- برو زنگ بزن به دکتر سلیمی بیاد ببینم.
انگار هیچ نیرویی تو وجودم نبود، همه‌ش داشت صحبت‌های اون عروس و داماد تو ذهنم تکرار می‌شد. با صدایی که ضعف داشت نالیدم:
- نمی‌خواد، خوبم.
بهراد سرش رو به سمتم برگردوند.
- آیدا جان خوبی؟
به کمک بهراد رو مبل نشستم و گیجگاهم رو فشار دادم و رو به پریسا که بالا سرم بود گفتم:
- میشه قرصم و بیاری؟
پریسا به سمت آشپزخانه دوید و ملوک خانم باز هم اشک‌هاش روی صورتش می‌چکید. با صدای زن‌عمو همه سرها به سمت پله‌ها چرخید.
- باز آیدا از حال رفت؟
بهراد اخم‌هاش توهم گره خورد.
- علیک سلام! به شما هم مربوط میشه؟
زن‌عمو نیشخندی زد. لباس بیرونی تنش بود و این حیرت‌آور بود که روز جمعه می‌خواست بیرون بره.
- فک کنم بهتره دنبال یه خونه باشیم، انگار خیلی اضافه‌ایم!
تا بهراد خواست جواب بده، پریسا با قرص و یک لیوان آب اومد. بهراد قرص رو گرفت و روش رو خوند.
- این رو برای چی می‌خوره؟
پریسا نگاهی به بهراد کرد.
- درد سرش رو آروم می‌کنه.
بهراد قرص رو بهم داد و لیوان آب رو از پریسا گرفت و دوباره رو مبل پیشم نشست. زن‌عمو و بهناز جفتشون از خونه زدن بیرون و حتی سلام هم نکردن.
گوشی بهراد زنگ خورد، از جاش بلند شد و گوشی رو جواب داد.
- ... .
- سلام، نه هنوز راه نیافتادم.
- ... .
بهراد نگاهی به صورت رنگ پریده من انداخت:
- امروز و کنسل کن.
- ... .
با داد بهراد ملوک خانم دو متر پرید و همه ترسیده بهش نگاه کردیم.
- وقتی می‌گم کنسل کن یه چشم بگو و خفه‌خون بگیر.
گوشی رو قطع کرد و به طرفم اومد:
- حالت بهتره؟ می‌خوای ببرمت دکتر؟
صدای عمو باعث عوض شدن جو شد. کلاً این خانواده ذاتاً مزاحمن.
- چیزیش نیست که! دکتر چی؟
اصلاً موقع خوبی برای رو مخ بهراد رفتن نبود. به سمت عمو برگشت و عمو با دیدن حالت صورتش، ناخودآگاه خفه‌خون گرفت.
- شایدم حالش خوب نباشه، نمی‌دونم، فعلاً.
به زور خنده‌م رو نگه داشته بودم. تا عمو پاش رو از در گذاشت بیرون دیگه نتونستم خودم و نگه دارم و از خنده ترکیدم! ملوک خانم اینا و بهراد با تعجب نگاهم کردن ولی مگه من خنده‌م قطع می‌شد! بهراد دست‌هاش رو تو جیب کرد و سرش رو متمایل به راست گفت:
- انگاری حالت خیلی خوبه نه؟
به زور خودم و نگه داشتم.
- وای، تا حالا ندیده بودم عمو رو این‌طور دست‌پاچه شه!
این‌بار همه زدن زیر خنده البته بهراد فقط یه نیشخند زد و بعد با لبخند قشنگی چشم گذاشت رو خنده من. کم‌کم همه از پیشمون رفتن و ما دو نفر موندیم.
- چی دیدی وقتی بی‌هوش بودی؟
نفس عمیقی کشیدم و به گل وسط قالیچه رو دیوار که دست‌بافت بود چشم دوختم.
- یه عروس و داماد، تو یه اتاق بودن و باهم صحبت می‌کردن.
مشت شدن دست‌هاش رو حس کردم.
- قیافشونم دیدی؟
بغض کرده نالیدم.
- هیچ‌وقت قیافه نمی‌بینم، فقط تصویری محو!
نفس عمیقی کشید، به ساعت نگاهی کرد ساعت دوازده بود. هی خواستم بی‌خیال شم ولی نشد که نشد.
- بهراد
سرش رو طرفم چرخوند و با دیدنم قیافه‌م نیشخندی زد، دستش رو دور لبش کشید.
- الان وقت پرسیدنش نیست.
چشم‌هام رو ریز کردم.
- مگه تو می‌دونی چی می‌خوام بپرسم؟
سرش رو به نشونه آره تکون داد:
- منظورم از حرف‌های دیشب چی بود.
چشم‌هام به اندازه وزغ درشت شد، چهار زانو به سمتش روی مبل نشستم و با حیرت گفتم:
- از کجا فهمیدی؟
این‌بار خنده کوتاهی کرد.
- جوجه من تو رو از خودت بهتر می‌شناسم!
حرصم گرفته بود، نالیدم.
- خب چرا هیچ‌کس هیچی بهم نمی‌گه؟ بچه یتیم گیر آوردید اذیت می‌کنید دیگه.
نمی‌دونم لوس بودم یا لوس شده بودم، ولی هر چی بود تا تقی به توقی می‌خورد بغضم می‌گرفت.
بهراد با اعصبانیت از جاش بلند شد.
- آیدا دیگه هیچ وقت، تکرار می‌کنم هیچ وقت به خودت یتیم نگو! بهت نمی‌گن؟ به جهنم! برای هیچی بغض نکن، تو باید محکم باشی آیدا! باید!
اخم غلیظی کردم و مثل خودش از جام پا شدم.
- من گذشته‌م و فراموش کردم درست؛ ولی شماهایی که یادتونه چرا برام نمی‌گید؟ چرا من از فامیل طرد شدم؟ چرا به من میگن نحث؟ چرا بهناز از من متنفره؟ چرا خود تو این همه باهام خوبی؟ چرا چرا چرا؟ به خدا خسته شدم بس که فکر کردم و آخرش یه تصویر محو اومد تو ذهنم!
 
آخرین ویرایش:

به جمع خانواده پاتوق خوش آمدید

بر روی دکمه های زیر کلیک کنید

تمامی موضوعات و پست های مکتوب بیانگر دیدگاه نویسنده است و به هیچ وجه بیانگر دیدگاه مدیریت انجمن نیست.

بالا